لیست کلیه پارتهای رمان ماسیس : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان ماسیس - پارت 101
بعد از تقدیم هدایا به پیشگاه مجسمه گاو هدیوش، همراه بانو سایدا به قصر بازگشتیم. با دیده شدن گاو هدیوش در آسمان، سیل عظیمی از جمعیت در حال آمدن به سوی معبد بودند. همگی دستانی پر ومالامال از هدایا داشتند تا آنها را پیشکش کنند. حتی فقیرترین مردم شهر هم تنها داراییهای خود، گوسفند و مرغ را برای تسلی...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 102
**** پلکهایم را از هم گشودم. روی تخت خودم خوابیده بودم و نور از پنجرهها به داخل میتابید. چه وقت از روز بود؟ صدای سایدا از پشت سرم آمد که با کسی صحبت میکرد:- وقتی بیدار شد دوباره به دیدنش بیا. سخن شاهزاده آتش به گوشم رسید که بی حوصله گفت:- باشد. سایدا اصرار کرد:- مطمئن شوم که دوباره خواهی آمد؟ ...
بروزرسانی در : ۲۶۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 103
*** دلارا سطل آب گرم را خالی کرد. مهزاد برای آوردن صبحانه بیرون رفته بود و فقط ما دو نفر بودیم. سراندازش را عقب انداخته بود تا هنگام خالی کردن سطلها خیس نشوند. گوشوارههایش که از سنگهای کم ارزش ساخته شده بودند با هر خم وراست شدنش تکان میخوردند. به جواهرات و و لباسهای خودم که مهزاد کنارم روی تخ...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 104
کاخ مهنشین از همان ورودیاش مملو از گلهای زمستانی مانند یاس، سنبل و لالههای واژگون بود. عطر گلهایی که در این سرمای زمستان شکوفا شده بودند عقل از سر آدم میپراند. ستونهای اطراف با گیاهان رونده احاطه شده بود و تختهایی چوبی در وسط تالار قرار داشتند که در کنار هرکدام مجمری از آتش قرار داشت تا گرم...
بروزرسانی در : ۲۵۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 105
اصلا دلم نمیخواست آنجا بایستم و تلاش ابیش برای ربودن قلب سایدا را ببینم. دست سایدا را گرفتم و او را به دنبال خود کشاندم. ابیش با فاصلهای مناسب کنار ما راه افتاد و باز در تعریف از سایدا گفت:- صدای موسیقی هم از آن شما بود بانوی من؟ -اری... من به چند ساز مختلف مهارت دارم. -پس بسیار با استعداد هستی...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 106
همینکه متوجه نگاه من به خودش شد، از ترس و هراسان به عقب پرید. او هم غافلگیر شده بود و گمان نمیکرد متوجه حضورش در پشت سرم شده باشم. صدای نفسش به قدری بلند نبود که کسی بتواند بشنود اما من شنیده بودم. فورا دست دراز کردم و پارچه ابریشمی را به دور خود پیچیدم و گفتم:- تو اینجا چه میکنی؟ دستپاچه و با ل...
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 107
از اتاق بیرون رفتیم. ابیش رو به من گفت:- چهرهات را پنهان کن. پارچه حریر را روی بینیام کشیدم و پرسیدم:- چه اتفاقی افتاده که باید با این عجله قصر را ترک کنیم؟پرههای بینیاش تکان خوردند و چشمانش را تنگ کرد. لب باز کرد تا حقیقت را بگوید اما در لحظه آخر پشیمان شد و به تلافی مانند خودم گفت:- هیچ، دی...
بروزرسانی در : ۲۴۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 108
روی اسب خم شدم و داخل کیسه را گشتم. تنها سلاحی که داشتم خنجرهایم بودند. ابیش هنوز مشغول مبارزهای نابرابر بود. شمشیر دیگری به دست آورده بود و سربازها دورهاش کرده بودند. حس کردم شانه چپم سوخت. بیتوجه به آن، خنجرها را بیرون کشیدم. شدت سوزش بیشتر شد. کف دستم را پشت شانهام کشیدم تا سوزشش برطرف شود...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 109
به حاشیه جنگل رسیده بودم. با نگاه به پشت سرم، چمروش را دیدم که دارد به سوی جنگل میآید. خود را پشت درختان پنهان کردم. باید جای امنی پیدا میکردم. دویدم و کمی جلوتر چند تخته سنگ را دیدم که روی هم افتادهاند و در زیرش شکافی باریک وجود دارد. صدای وحشت پرندگانِ جنگلی که به هوا بلند شد فهمیدم به جنگل ...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 110
-منظورت چیست؟ نگاهی به کف دستش انداخت و گفت:- من احضارش کرده بودم. یادت هست پدرم گفته بود که برای تسلط بر چمروش به آکام نیاز دارد؟ انتخابشان من بودم. ولی من نمیتوانستم پرواز کنم. پس آنها آکام را آوردند تا چمروش جدید باشد و من... با آخی رو به جلو خم شد و پشت رانش را به چنگ گرفت. با دلهره شانههای...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 111
شاخ و برگ خشکیده درختان زیر سمهای نوند میشکست. باید سریعتر از جنگل خارج میشدیم و خود را به روستا میرساندیم. اما اگر سرعتم را بیشتر میکردم ممکن بود از تکانهای اسب بیدار شود. سرش روی گردنش کج شده بود و در خوابی عمیق فرورفته بود. موهای کوتاهش گردنش را احاطه کرده بودند. من این چهره را با همین ...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 112
آتش زیر کباب را جابه جا کردم و آتشش را افروختم. باید رشته سخن را به سمتی میکشاندم تا بتوانم از او درمورد چمروش بپرسم. تکهای دیگر از گوشت را جدا کردم و به او دادم. -باز هم از آن... گرفتگی عضلات داشتی؟ ساعد هردو دستش را روی زانو گذاشت و خیره به آتش گفت:- فقط یکبار دیگر. -تا کی ممکن است ادامه داشته...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 113
هراسیده از خواب پریدم و در نور اندکی که از آتش مانده بود چشم چرخاندم. احساس سنگینی روی بازویم من را به خود آورد. با نفس آسودهای سرم را روی زین نوند گذاشتم و سعی کردم با فرو دادن آب دهانم، گلوی خشکم را تر کنم. فقط یک کابوس بود... کابوسی دهشتناک که ضربان قلبم را بالا برده بود. ماسیس وسط دریاچهای ...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 114
صدای پرندگان که برای خوشآمدگویی به صبح، غوغا به راه انداخته بودند، جنگل را پر کرده بود و از هر سو ندای آوازشان برمیخاست. مهی رقیق درختان را احاطه کرده بود و با هر تابشی که از خورشید به زمین میرسید، مه، رقیقتر و کمجانتر از پیش میشد. دستانم در دو طرف بدنش افسار را گرفته بود و صدای قلبم همپا...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 115
**ماسیس** در چادر کوچکی که برای استراحت من تهیه دیده شده بود نشسته بودم و به ضمادی که از گیاهان دارویی اطراف ساخته بودم زل زده بودم. وسیلهای به همراه نداشتیم و با کوبیدن و له کردن برگها روی تکه سنگ صافی مرهم را آماده کرده بودم ولی برای اینکه آن را تحویل دهم دلهره و اضطراب داشتم. چگونه میتوانست...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 116
خورشید خود را از سینهی کوهها جدا کرده بود و نور مستقیمش گرم و تابناک شده بود. با اینکه گهگاهی نسیم خنکی میوزید، گرمای هوا کلافهام کرده بود. کلاه شنل را از روی سرم برداشتم و باد میان موهای کوتاهم پیچید. دستی زیر موهایم زدم تا تارهایی که به گردنم چسبیده را خشک کند. به نظر میآمد بقیه از هوا لذت...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 117
خورشید در حال غروب، دیوارهای ضخیم شهر را به رنگ نارنجی درآورده بود. مردمی که از سر کارهایشان باز میگشتند، برای استراحت از کار روزانه، به پشت دیوارها پناه میبردند. شوق و اضطرابی وجودم را فراگرفته بود. بالاخره به خانه رسیده بودیم. وقتی به سوی گپار روانه شده بودیم گمان نمیکردم به این زودی بتوانم ...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 118
فشار وزنش روی شکمم زیاد بود و به سختی میتوانستم نفس بکشم. نفرت درون چشمانش من را میترساند. وزنش را به رویم انداخت و فشار را بیشتر کرد:-بگو از من چه میخواهی؟ من از او چه میخواستم؟ او از من چه میخواست؟ چرا یکباره به من حمله کرده بود؟ هوای کمی که درون سینهام پنهان مانده بود، با نالهای از دهان...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 119
تمام صبح را داخل بالکن و کنار نردهها ایستاده بودم و حیاط قلعه را نگاه میکردم. چشمانم میان سربازان و خدمتکارانی که در حال رفت و آمد بودند میچرخیدند. هیچکدامشان کسی که من میخواستم نبود. کنار نردهها روی زمین نشستم و دستانم را به دور زانوهایم حلقه کردم. دیروز بارانی بهاری باریده بود. خیال میکرد...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 120
**ابیش** باد لبههای سراندازش را عقب برده و گردن سفیدش را با جویبارهای سبزی که خون در آن جاری بود را به نمایش گذاشته بود. هیچ ردی از خنجری که پوستش را بریده، وجود نداشت ولی هربار از فکر اینکه چیزی نمانده بود رگ گردنش را ببرم خودم را ملامت میکردم و از وحشت نتیجهاش، به خود میلرزیدم. خشم چشمانم ر...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
