پارت بیست و هفتم :

شمشیرها و خنجرها را برهنه و آماده نگه داشته بودیم و خشاتریا با عجله در تاریکی روی زمین به دنبال چیزی می‌گشت. داناک با نگاهی به افراد حاضر گفت:
- پس ابیش کجاست؟
آکام گفت:
- حتما در اتاق اول مانده است. من می‌روم او را با خود بیاورم.
دست روی سینه‌اش گذاشتم. نمی‌خواستم او برای یک یاغی ناسپاس خودش را به خطر بیاندازد.
- تو همین جا بمان... خودش به زودی خواهد آمد.
خشاتریا گوشÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    دختره ی زرنگ ،ببین چجوری ابیش رو اذیت میکنه

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️