پارت سی و چهارم :

با پخت غزال، برده‌ها کباب را از آتش به پایین کشاندند و تکه‌ای از آن را بریدند و برای من و خشاتریا در ظرف کشیدند.
خدمتکار که چهره‌ای آفتاب سوخته داشت، ظرف من را خواست به داخل چادر ببرد. مانعش شدم و گفتم:
- من شامم را در همین‌جا می‌خورم.
سینی را از او گرفتم و با زرمینه مشغول به خوردن شدیم. چشمانم به انتهای اردوگاه بود که آتشی کوچک در آنجا سوسو می‌زد و اَبیش و داناک به تنهایی در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!