لیست کلیه پارتهای رمان ماسیس : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 163
-
رمان ماسیس - پارت 61
صبح زود قبل از اینکه خورشید طلوع کند از خواب بیدار شده بودم. باز خواب عجیبی دیده بودم که به محض چشم باز کردن از یادم رفته بود. فقط تصاویر گنگ و نامفهومی از خودم یادم مانده بود. انگار در خواب با خودم حرف میزدم. به تازگی رویاهایی که در عالم خواب میدیدم زیاد شده بود ولی هیچکدام در خاطرم نمیماند. ب...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 62
***** رو اندازی که بر پاهایم انداخته بودم را به دور شانههایم پیچیدم و به لبهی ایوان رفتم. سه روز میشد که باران بیوقفه میبارید و کسی نمیتوانست حتی از خانه خارج شود. من هم به بهانه باران این چند روز را استراحت کرده و از اتاقم خارج نشده بودم. بکتاش مرتب به من سر میزد و برایم ضماد سوختگی میآ...
بروزرسانی در : ۳۸۹ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 63
با صدایی نامعلوم چشمانم را باز کردم. اتاقم نیمه تاریک بود و انوار نارنجی خورشید، اتاق را در برگرفته بود. یادم نمیآمد چه موقع خوابم برده و اکنون زمان غروب است یا طلوع خورشید؟ از جایم بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. همه جا بسیار تاریک بود و فقط نوری سپید در راهرو میدرخشید. نور را میشناختم... گوهر...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 64
***** خدمتکاران عمده وسایلی را که برای سفر آماده کرده بودیم و حجم بیشتری را اشغال میکردند را زودتر به ارابهها منتقل کرده بودند. قرار بود طلاها و هدایای ازدواج هم از راههای مخفی و امن به سوی گپار روانه شوند. بالاخره موعد رفتم فرارسیده بود و فردا صبح قلعه را ترک میکردیم. زرمینه چند ظرف کوچک و ...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 65
با دامن کشیدن آفتاب، کاروان شروع به حرکت میکرد و دیگر چیزی به طلوع خورشید نمانده بود. خنجرهایم را روی پیراهن قرمز رنگی که بانو آیرا به من هدیه داده بود گذاشتم و صندوقچه را بغل گرفتم. به همراه زرمینه از اتاق بیرون رفتیم. خدمتکاران و سربازان همگی آماده حرکت بودند. هرچه چشم چرخاندم خشاتریا را در می...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 66
ساعتها پیدر پی گذشتند تا اینکه نزدیکی شب در دامنهی کوهی مستقر شدیم. آب باران دشتها را فراگرفته و مسیر را خراب کرده بود. نتوانسته بودیم ظهر جای مناسبی برای اتراق پیدا کنیم و مجبور شده بودیم برای رسیدن به گپار از راه دیگری گذر کنیم. دامنهی کوه بالادست بود و آب کمتری به آن نقاط رسیده بود و میتو...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 67
نگاهی به سوی جنگل انداختم. انگار صدا از آنجا میآمد و کور سوی نوری را از میان درختان میتوانستم ببینم. چند دختر از کنارهی جنگل دست در دست هم به سوی نور دویدند. یعنی این وقت شب چه خبر شده بود؟ این دخترها از کجا آمده بودند؟ به سوی دشت نگاه کردم تا شاید روستایی آن حوالی پیدا کنم. جز تپههای پست و ب...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 68
اگر آن را میخوردم پدرم من را هم قبول میکرد؟ میفهمید که باید من را هم دوست داشته باشد؟ مثل یارا، آژند و دلاریس؟ خواهرانی که یار و شفیق یکدیگر بودند... دلم میخواست من هم عضوی از آن جمع باشم. باهم حمام کنیم و موهای یکدیگر را شانه بزنیم. در تالار کنار مادرمان بنشینیم و گپ و گفتگو کنیم. دلم میخوا...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 69
اَبیش شمشیرش را برداشت و من روی پا بلند شدم و دامن پیراهنم را با تکاندن تمیز کردم. خزی که دیشب هنگام دویدن به دست باد سپرده بودم، در همان نزدیکی بر زمین افتاده بود. ابیش آن را برداشت و به سمتم گرفت. -راه زیادی مانده تا از جنگل خارج شویم. خز را روی شانهام انداختم و پشت سرش با قدمهای سبک راه اف...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 70
با حس افتادن از خواب پریدم. با دیدن خودم و زرمینه در ارابه، زیر لب زمزمه کردم: - فقط یک خواب بود. سرم را روی بالش گذاشتم و دوباره چشمانم را بستم. -نمیخواهی بیدار شوی؟ پرسش زرمینه را نشنیده گرفتم. با اینکه همه آن اتفاقات و دختران را در خواب دیده بودم، حس میکردم بسیار خستهام و پاهایم درد م...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 71
**اَبیش** نگاهی به پشت سرم انداختم فرسخها از جنگل دور شده بودیم و میتوانستیم امشب را در جای مطمئنی سپری کنیم. آریو از کاروان جدا شده بود و جلوتر حرکت کرده تا از امنیت راه اطمینان پیدا کند. ارابهها به آرامی حرکت میکردند و خستگی از سر و روی افرادمان میبارید. همه دیشب در جستو جوی ماسیس بودند ...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 72
عدهای از سربازان را برای آوردن سنگ فرستادیم. مقداری طناب برداشته و به حلقه چادرها اضافه کردیم. بخاطر سنگینی ابرها، هوا به سرعت تاریک شد. چادر ماسیس و زرمینه برای محافظت بیشتر، نزدیک به نهر و در مجاورت تپه قرار داشت و بقیه چادرها روبه رو و اطرافش بودند. آریو فانوس را نگه داشته بود. من طناب را از ...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 73
تا صبح نخوابیدم و اطراف چادرها قدم زدم. با طلوع خورشید، احساس کردم توانستهام ذهنم را سامان ببخشم و منطق را حاکم اندیشههایم کنم. من و ماسیس دوجریان مخالف رود بودیم که مسیرهای متفاوتی را طی میکردند. رودهایی که در یک برهه از زمان باهم تلاقی میکردند و باز به راهشان ادامه میدادند و از هم میگذشت...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 74
ظهر در نزدیکی مزرعهای کوچک برای خوردن غذا توقف کردیم. گرداگرد مزرعه را خار و چوب چیده بودند و چند گاو در اطراف آن در حال چریدن بودند. نور خورشید بر زمین میتابید ولی نمیتوانست در مقابل سوز سرما پیروز شود. گرمایش چون غباری در هوا محو میشد. خدمتکاران، آتش برای پخت غذا آماده کردند و دیگهای بزرگ ...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 75
به همراه آریو چوب وخارها را کمی کنار زدیم تا فضا بزرگتر شود و گاوها راحتتر از آن خارج شوند. گاوهای درشت و سنگین وزنی بودند. سبزیجات مزرعه به کامشان خوش طعم بود و به راحتی از جایشان تکان نمیخوردند. چند شاخه نازک جمع کرده به پشت گاوها زدیم تا از مزرعه خارج شوند. آریو به من نزدیک شد و با صدای آ...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 76
تمام چادرها در کنار هم برپا شدند مشعلهایی در اطراف چادرها نصب کردیم تا حرکت هیچ جنبندهای از چشممان دور نماند. بر خلاف شبهای پیشین که اسبها را کمی دورتر از محل اقامتمان میبستیم، میان چادرها و در چهار حصار قرارشان دادیم تا کسی نتواند آنها را بدزدد. شام ساده و سبکی خورده بودیم و وظایف نگهبانی ...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 77
ژیگس با فریاد دستش را پشت سرش برد و با درد، موهای بلند ماسیس را گرفت و او را به زمین زد. - ای هرزه... سراسیمه خود را به ماسیس رساندم و او را بلند کردم. ژیگس خنجر را از شانهاش بیرون کشید و آن را به کناری پرت کرد. - مثل اینکه باید خبر ناگواری برای شاهزاده ببرم... وقتی ما رسیدیم راهزنان همه را...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 78
با اینکه قصد داشتیم در همان ساعتهای اولیه صبح حرکت کنیم، رسیدگی به زخمیها و مرتب کردن اوضاع اردوگاه زمان برد و قبل از ظهر به راه افتادیم و در شهر بعدی آریو چند سرباز و خدمتکار تازه استخدام کرد. لوازمی که نیاز داشتیم را تهیه کرده و به راهمان ادامه دادیم. دو روز دیگر نیز بدون هیچ مشکلی سپری کردیم...
بروزرسانی در : ۳۴۰ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 79
کاروان به راه افتاد و آریو و چند نفر دیگر جلوتر حرکت کردند و من و چند سرباز دیگر نیز برای محافظت از هدایا عقبتر راه افتادیم. نیمی از مسیر را طی کرده بودیم که آریو خود را به عقب رساند و گفت: - چند سوار به این سو میآیند. اسبم را به جلو راندم. سوارها نزدیکتر شده بودند و پرچمهای زرد رنگشان نمایا...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان ماسیس - پارت 80
**ماسیس** با دلهره پرده را کنار زدم و از گوشه آن، دیوارهای سنگی و بزرگ شهر را دیدم. زرمینه دستم را گرفت و با دلگرمی گفت: -همه چیز خوب پیش میرود نگران هیچچیز نباش. صورت خودش نیز رنگ پریده به نظر میرسید گفتم: - حال خودت نیز بهتر از من نیست. لبخند خاموشی زد و به روبه رو نگاه کرد. دستانم را ...
بروزرسانی در : ۳۳۳ روز پیش
