پارت سی و ششم :

زرمینه با نزدیک شدن به دژآسود سرحال‌تر می‌شد و شوق رفتن به خانه او را مانند کودکان بهانه جو می‌کرد. در نزدیکی روستا اتراق کردیم و خشاتریا عده‌ای را برای تهیه کمی آذوقه و نمک به روستا فرستاد و بقیه چادرها را بر پا کردند. خشاتریا نزد من آمد و گفت:
- می‌خواهم در اطراف گشتی بزنم من را همراهی می‌کنی؟
-بله پدرجان با کمال میل.
هردو سوار بر اسب‌هایمان از اردوگاه دور شدیم. ابتدا کمی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asma

    0

    خسته نباشید، رمان خیلی خوب و جذابیه ولی نمی دونم چرا انقدر نظرات و بازدیدش کمه این رمان میتونه از افسانه ی چمروش هم جذاب تر باشه. تا اینجا که خیلی خوب و ظریف بهش پرداخته شده

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم از لطفت 🙏🙏❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!