پارت سی و ششم :

زرمینه با نزدیک شدن به دژآسود سرحال‌تر می‌شد و شوق رفتن به خانه او را مانند کودکان بهانه جو می‌کرد. در نزدیکی روستا اتراق کردیم و خشاتریا عده‌ای را برای تهیه کمی آذوقه و نمک به روستا فرستاد و بقیه چادرها را بر پا کردند. خشاتریا نزد من آمد و گفت:
- می‌خواهم در اطراف گشتی بزنم من را همراهی می‌کنی؟
-بله پدرجان با کمال میل.
هردو سوار بر اسب‌هایمان از اردوگاه دور شدیم. ابتدا کمی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Asma

    0

    خسته نباشید، رمان خیلی خوب و جذابیه ولی نمی دونم چرا انقدر نظرات و بازدیدش کمه این رمان میتونه از افسانه ی چمروش هم جذاب تر باشه. تا اینجا که خیلی خوب و ظریف بهش پرداخته شده

    ۱ سال پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم از لطفت 🙏🙏❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️