ماسیس به قلم سعیده نعیمی
پارت سی و ششم :
زرمینه با نزدیک شدن به دژآسود سرحالتر میشد و شوق رفتن به خانه او را مانند کودکان بهانه جو میکرد. در نزدیکی روستا اتراق کردیم و خشاتریا عدهای را برای تهیه کمی آذوقه و نمک به روستا فرستاد و بقیه چادرها را بر پا کردند. خشاتریا نزد من آمد و گفت:
- میخواهم در اطراف گشتی بزنم من را همراهی میکنی؟
-بله پدرجان با کمال میل.
هردو سوار بر اسبهایمان از اردوگاه دور شدیم. ابتدا کمی

لطفا صبر کنید...

Asma
0خسته نباشید، رمان خیلی خوب و جذابیه ولی نمی دونم چرا انقدر نظرات و بازدیدش کمه این رمان میتونه از افسانه ی چمروش هم جذاب تر باشه. تا اینجا که خیلی خوب و ظریف بهش پرداخته شده