اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و سی و نهم :
برای چند ثانیه به صدای قدمهای مشوش باران که در فضای نسبتا خالی اتاق میپیچید گوش سپرد. عاقبت تاب نیاورد. نگاه سهیلا به باران پر از سوال بود و لحنش پر از کنایه:
- نگرانی این پسرو برای پدرش میفهمم ... اما تو چرا بهم ریختی؟ واسه چی اینقدر پریشونی؟
پارسا از روی صندلی برخاست و وقتی کیف باران را به دستش میداد به جای باران جواب داد:
- حرفای شما حرفای ساده ای نیست خانم مهام. خب ... هر کی باشه ب

لطفا صبر کنید...

شادان
0چقد پارسا گناه داره بیچاره وسط ابن ماجراهای خاله و باباش ..