پارت صد و بیست و سوم :

خنده از لبان پارسا پر کشید و به چهره ی متعجب باران خیره شد. صدای آشنا ادامه داد:
- « همین الان دارم از پیش مهندس میام. برو دنبالش بیارش خونه. نیمه های شب یه ماشین میاد دنبالتون باید شبونه برگردید تهران. تو خونه‌ی اون مرد ماهیگیر دیگه امن نیست. بومیهای جزیره کنجکاو شده‌ن »
نگاهش با بهتی عمیق به چشمان وق زده ی باران ثابت ماند. باران آخرین لقمه اش را به سختی فرو داد و باز گوش تیز کرد:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    من که میدونم همون همایونه ..

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ای کلک قبول نیست😁

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️