اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و چهل :
عاقبت چهره ی عصبی و خشمگین باران کمی از هم باز شد و لبانش با قوسی ملایم و ملیح خندید. نگاهش به پارسا تلفیقی از قدردانی و نگرانی بود و خواست حرفی بزند که همان وقت گوشی همراه پارسا توی جیبش صدا کرد. گوشی را از جیبش درآورد و با دیدن اسم امیر روی صفحه ی نمایشگر، پسرک تخس و شرور درونش باز بیدار شد و چیزی از ذهنش گذشت. لبخندی دلبرانه کنج لبش گذاشت و با لحنی مخصوص توی گوشی پچ زد:
- جونم عزیزم بگو
لطفا صبر کنید...
