اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و بیست و هشتم :
***
تاکسی مقابل کارگاه مهام توقف کرد و پارسا در حالیکه پر از نگرانی بود برای آخرین بار رو به باران گفت:
- با من در تماس باش. هر چیزی که به نظرت مشکوک بود حتما به من بگو. حواست به گوشیت باشه. من مدام بهت زنگ میزنم. مبادا منو بی جواب بذاری... اگه نتونستی برامـ ...
- تو هم که نگرانی!...
باران با این جملهی کوتاه و پرمعنی کلام پارسا را برید و جوابی که از پارØ
لطفا صبر کنید...
