اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و بیست و چهارم :
در ماشین باز شد. فرهاد به همراه مردی پوشیده در دشداشه ای سفید که با یک چوب دستی بدنش را نگه میداشت از ماشین پیاده شد. پای چپ مرد تا زانو در گچ بود و به وقت راه رفتن با آن عصای چوبی میلنگید. دقایقی بعد ماشین سیاه بلوار را دور زد و رفت. پارسا مشغول گرفتن عکس با گوشی بود که صدای فرهاد خون را در رگهایشان منجمد کرد:
- خداروشکر عمو. بخدا هنوز باور نمیکنم!... اتفاقایی که افتاده عین معجزهست!
ق
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
