اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و بیست و پنجم :
نفسهایش به خسخس افتاده بود. قفسه ی سینه اش از فشار زیاد آب گُر گرفته و دردناک بود. وهم و هراس چشمانش را مثل دو گوی درشت از حدقه بیرون میداد. نفس نداشت و برای گرفتن ذره ای اکسیژن بالبال میزد. با همان حال چشمی چرخاند و با دیدن الوار چوبی که از بدنه ی قایق جدا شده و روی آب شناور بود خودش را به زحمت به آن رساند و تنه اش را روی الوار بالا کشید. جانی به تنش نمانده بود اما با همان ته مانده ی انرژی Ù
لطفا صبر کنید...
