اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و سی و پنجم :
نفسی از اعماق وجودش بالا کشید و دستانش را داخل جیب شلوار کتانش فرو برد. آرام و پرغرور به طرف دیوار شیشه ای سالن رفت. پرده را کنار زد و نگاهش از همان جا در محوطه ی بزرگ مقابل عمارت چرخید و روی درختان پیر و سربه فلک کشیده که حالا شبیه علفزاری خشک تن به خاک داده بودند چسبید. هیچ خبری از آنهمه شور زندگی نبود. کمی عقب تر نگاهش روی آلاچیق حصیری و درخت توت مجنون که شاخه های خشکش هیچ شباهتی با آن چتØ

لطفا صبر کنید...

شادان
0این سهیلا رو که اصلا ازش خوشم نمیاد..ولی خیلی دوست دارم واکنشش وقتی اخبار همایون رو میشنوه رو ببینم