پارت هفده :

تند تند صفحه‌ای را باز کرد که عکس تام هکتور گوشه آن قرار داشت و سوابقش نوشته شده بود.
- یه بار به جرم پخش مواد دستگیر شده اما فقط دو سال زندان براش بریدن. بعدش آزاد شده و اومده بیرون... مغازه عروسک فروشی زده که عروسکاشم سازه خودش بودن.
نگاهی به نوشته‌ها انداخت و همزمان به حرف‌های مارگارت هم فکر کرد.
از آن حالت خم شده بیرون آمد و راست ایستاد.
- فقط این نیست... اطلاعات ناقصه!
با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هارلی

    14

    آمنه جون شما دیگه چرا ؟ حیف نیست یه جای خالی برای عکسا باشه :( خواهشاً مثل مهیار فراموش نشود عکسا 🥺درضمن این رمانتم ترکوندی ⁦❤️⁩🖤

    ۵ سال پیش
  • *♡~دلوان~♡*

    7

    خیلی مشتاقم شخصیت مجهولمون معلوم بشه پسره یا...دختر؟

    ۵ سال پیش
  • هانی

    21

    رمان خوبه ولی پارتاش خیلی کوتاهن

    ۵ سال پیش
  • ستیا

    10

    دقیقا خیلی کوتاهه

    ۵ سال پیش
  • Zarnaz

    13

    رمان عالیه ولی پارتا هاش کم هم که لطفا عکس شخصیت هام بزارید 🙏🏻😍

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️