پارت دوازده :
نفس عمیقی کشید و راحت به پشتی صندلی تکیه داد و بیحال قوطی قرص را روی میز رها کرد.
از این حال و وضع متنفر بود...
طول میکشید تا آن آرامش قبلی را به دست بیاورد؛ صندلی را چرخاند و لپتاپ را روشن کرد. پس زمینه، عکس همه کسانی بود که سرنوشتشان را مقدر کرده بود و به مرگ محکوم!
خودش مینوشت که چه کسی کجا بمیرد و چه کسی چرا بمیرد!
رگ برجسته پیشانیاش هنوز هم نبض میزد اما با تمام فشا
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hesel
3من عاشق زوج استفان و لاریسا هستم😍😍😍
۵ سال پیشفادیا
1آمنه جون من بیشتر رمان هات رو خوندم و همیشه قلمت رو ستایش کردم ولی این یکی رو اصلا نمی فهمم یعنی باورم نمیشه رمان شما باشه تا اینجا به امید جذاب شدن خوندم ولی دیگه ادامه نمیدم منتظر رمان جدیدت هستم
۵ سال پیش*♡~دلوان~♡*
15این پارت چیز خاصی نداشت ، اما بازم دست مریزاد نویسنده جون ،آمنه جون من دلم واسه ایوان تنگ شدهااا،کی میاد پس؟
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سرگرم کنندست
0هیجان انگیز