پارت یازده :

یک سال و هیچ! زمان کمی نبود... پوچی کمی هم نبود. اینکه مدام در حال دویدن باشی و همچنان سرجای اولت باشی و به‌خاطر بی‌عرضگی فقط هیچ به دست بیاوری، یعنی هنوز هم با قدرت ندویده‌‌ای!
وقتی بیشتر تمرکزشان روی سرپوش گذاشتن باشد، بهره چندانی هم نمی‌بردند.
تبلت را خاموش کرد و روی میز گذاشت؛ تاریکی اتاق آرامش‌بخش بود. دیوار‌ها را خیلی وقت پیش سیاه کرده و پنجره‌های سراسری خانه را هم با پردÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • *♡~دلوان~♡*

    11

    عالی

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️