لیست کلیه پارتهای رمان تکه هایم برنمی گردند... : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 55
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 1
این داستان از قلب زندگی واقعی نشأت میگیرد. قلب یک زندگی مشترک، خانم آن خانه است. این قلب، اگر محبت و عشقی که حکم اکسیژن را برایش دارد، به دست نیاورد، کمکم تپشهایش بنای ناسازگاری میگذارند، کند و کندتر میشوند تا جایی که دیگر عشقی پمپاژ نمیشود و قلب یخ میزند... . ------- توجه: این رما...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 2
با ناخن انگشت اشارهام، پیشانیام را خاراندم و گفتم: - از دخترها چه خبر؟ گوشی را بین کتف و گردنم گذاشتم و برنجها را در آبکش ریختم. - هیچی، خبر خاصی نیست. مهلا که درگیر بچههاش، نجلا هم داره با شاهین میاد ایران، شهلا هم دوباره با مسعود بدبخت دعوا راه انداخت. نفسم را کلافه بیرون دادم: - ...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 3
پلاستیک خریدها را به دست راستم دادم و کلید را در قفل در وارد کردم و با پا در را کامل باز کردم. به سختی خریدها را داخل راهرو گذاشتم و وارد شدم. بعد در آوردن کفشم و آویز کردن کیف و چادرم پلاستیکها را برداشتم و به آشپزخانه بردم. در این چهارسال زندگی خدا شاهد است که حتی یک بار هم نگذاشتم احسان چی...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 4
سینی را روی میز گذاشتم و کنار آزاده جای گرفتم. یک استکان چای برای خودم برداشتم و به تلویزیون چشم دوختم. - نگاشون کن تو رو خدا انگار نه انگار مرد گنده هستن. به احسان و محمد که روبروی تلویزیون نشسته بودن و فوتبال تماشا میکردن و هر از گاهی فریاد خوش حالی میکشیدند نگاه کردم. کاش همیشه اینگو...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 5
به هال برگشتم و سطل زباله را کنارم قرار دادم و یکی، یکی پیش دستیها را تمیز میکردم که گوشی احسان زنگ خورد. پیش دستی خالی را روی میز گذاشتم و نگاهی به صفحه آن انداختم. ش.ب؛ دیگر که بود؟ با آمدن احسان خودم را مشغول پاک کردن پیش دستیها نشان دادم و زیر چشمی به او که گوشی را برداشت و به اتاق رفت...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 6
اشکی که بیمهابا و لجوج در چشمهایم حلقه زده بود را قورت میدادم و سعی میکردم صدای چشمهایم را خفه کنم و گوشهایم را کور. قلبم ناآرام بود و بیقرار، یک چیزش بود که آنقدر به سی*نهام میکوبید تا صدایش را بشنوم. مغموم پرسیدم: - نمیخوای بیام فرودگاه؟ زیپ چمدانش را کشید و با یک حر...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 7
کمی تکانش دادم و گفتم: - شهلا بیا ناهار آماده هست، چقدر میخوابی؟ غلتی زد و با چشمهای نیمه باز روی تخت نشست. خواب آلود غرید: - اگه گذاشتی بخوابم، خستم. پتو را از رویش کنار کشیدم: - بیا ناهار بخور بعد دوباره بخواب، ضعف میکنی. از جایش بلند شد و تنهای بهم زد و بیرون رفت. نفسم را آه ...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 8
صبح زود بود و نمیدانستم این وقت از روز چه کسی پشت در است و خیال رفتن ندارد. نگاهی به اتاق شهلا انداختم و به سمت در ورودی خانه حرکت کردم. چادر رنگی سادهام را روی سرم انداختم و در را باز کردم که با دیدن کسی که پشت در ایستاده بود، خواب از سرم پرید. - سلام، صبح بخیر. به دنبال کلمات مناسب برای...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 9
استکانی چای از سینی برداشتم و نبات زنجبیلی در دهانم گذاشتم. اصلاً من چای را به عشق نباتش میخوردم. نبات را به یک طرف لپم فرستادم و با صدای بلند گفتم: - مامان؟ یه لحظه بیا بشین. - اومدم دختر، بذار میوه هم بیارم. به ساعتم نگاهی انداختم و گوشیم را از کیف بیرون آوردم تا اگر احسان زنگ زد متوجه شو...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 10
صدای کلید انداختن کسی در قفل در باعث شد از اتاق بیرون بروم. در باز شد و مات و مبهوت به احسان چمدان به دست خیره شدم. - سلام، رسیدن بخیر. چمدان را کامل داخل آورد و بعد از درآوردن کفشهایش به سمتم آمد. - سلام، هلاکم از خستگی. لبخند ماسیده شدهام را جمع و جور کردم و گفتم: - تا یه دوش بگیری ...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 11
*** - اگه میخوای من یکی از رفیقهام وکیل، توی کارهای طلاقت کمکت میکنه. - باشه مرسی. لطف کن شمارش رو بده. - بعد شام بهت میدم، کارتش توی ماشین. خیره به گفتوگوی آن دو گفتم: - احسان؟ دوغ رو میدی؟ بدون اینکه نگاهم کند پارچ دوغ را به سمتم نزدیک کرد تا خودم بر دارم. به شهلا که با اشتها غذا...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 12
*** - انقدر بهش گیر نده، این همه آدم طلاق میگیرن. پشتم به او بود و توجهی به حرفهایش نمیکردم. - امروز مدرسه خوب بود؟ دیگر تحمل این نقاب خونسرد را نداشتم. یک آن برگشتم و روی تخت نشستم. با اخم نگاهم کرد و گفت: - چته حالت تهاجمی میگیری؟! نفس عمیقی کشیدم تا بر اعصابم مسلط شوم. - احسان م...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 13
- سلام، چرا اینجا وایسادی؟ بیتوجه به او، کنار امیر نشستم و به آن اسفنج زرد و ستاره ی صورتی رنگ کناریاش خیره شدم. - چه استقبال گرمی. جلوتر آمد و امیر را دید. خم شد و از روی کاناپه بلندش کرد و به آغو*ش کشید و گونهاش را محکم و آبدار بوسید. - چطوری پدرسگ؟ - خوبم. - امیر، بابایی چیه؟ ...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 14
*** در را که باز کردم، شهلا با یک شب بخیر آرام به اتاقش رفت و من هم بی توجه به احسان، راه اتاق را پیش گرفتم و لباسهایم را تعویض کردم. دکمه های پیراهنش را یکی یکی باز میکرد و در همان حین گفت: - امشب چادر نپوشیدی! انگار خودم خبر نداشتم که میگفت. دستمال مرطوب را محکم تر به صورتم کشیدم. - خ...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 15
*** - رایان طناب من رو رها کن! - نه. اینکار رو نمیکنم. نمیذارم رها بشی توی فضا... - رها کن رایان، یاد بگیر به موقع توی زندگی رها کنی و دست بکشی! این دیالوگ ذهنم را به خودش مشغول کرد. شاید من هم باید دست میکشیدم، شاید باید مثل شهلا خودخواه میشدم، شاید ماندن و زدن نقاب بیخبری اشتباه ب...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 16
*** - چته تو؟ خوبی؟ نه خواهرم من دیگر خوب نمیشوم. سبد سبزی خو*ردن را از دستش گرفتم و به سؤالش پاسخ ندادم که مامان گفت: - با شهلا بحثشون شده.، نمیبینی چجوری برای هم، قیافه گرفتن؟ - جدی بحثتون شده؟ سبد را زیر شیر آب سرد گرفتم و چنگ زدم. آنقدر مشغله ذهنی داشتم که دلخوریام از شهلا را به ...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 17
*** تو شب سیاه، تو شب تاریک از چپ و از راست، از دور و نزدیک یه نفر داره، جار میزنه جار، آهای غمی که، مثله یه بختک رو سی*نهی من، شدهای آوار، از گلوی من، دستات رو بردار، دستاتو بردار از گلوی من. صدای پخش ماشین را بلندتر کردم و چشم بستم. کوچههای شهر، پره ولگرده، دل پره درد شهر پره مرد و پ...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 18
با دلی شکسته جیغ کشیدم: - من مشکل ندارم بیسواد... مثله اینکه حرفهای دکتر یادت رفته... من با تو نمیتونم باردار بشم. اینها دلیل میشه آدم به زنش خیا*نت کنه؟ دستهایش را به کمرش بند کرد و به تأیید سر تکان داد: - خوب کردم خیا*نت کردم... میخوای چیکار کنی؟ برو ببین کجا کم گذاشتی که این حال ...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 19
*** با اینکه، شب گذشته تقریبا خواب عمیقی داشتم، اما خسته بودم! مغزم درد میکرد، چشمانم درد میکرد، پاهایم درد میکرد، دستانم درد میکرد، موهایم، گونههایم، پلکهایم و تمام آنچه را که تو نوازش نکرده بودی، درد میکرد! او که بعد از یک تیپ حسابی از خانه بیرون زد، من هم با سادهترین حالت ممکن پس از...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 20
سرش را بالا آورد و خواست دهان باز کند که دستم را جلوی صورتش نگهداشتم و با بغض و رنجش در چشمانش خیره شدم: - کاش میدونستی کسی که هر بار اشتباهت رو میبخشه و یه شانس دوباره بهت میده، همون کسی هست که هیچوقت باهات قهر نمیکنه... اما اگه بره... میره که بره! کلافه و همراه با لحنی طلبکار جواب داد: ...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
