لیست کلیه پارتهای رمان تکه هایم برنمی گردند... : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 55
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 21
صدای خنده مردانهی متین که به گوشم رسید، به خودم آمدم و نگاهم را به مامان دادم. به سمتش قدم تند کردم و جا میوهای را از دستش گرفتم و به متین تعارف کردم. حینی که پرتقالی بر میداشت خطاب به مامان گفت: - حق داره... نداره؟ با اتمام حرفش چشمک ریزی به من زد. لبخندی زدم و روبهرویش نشستم. او می...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 22
جوابش را ندادم و دندهای از بشقابم برداشتم و به سس سویا آغشتهاش کردم و با بغض به دندان کشیدم. - چی بهت بگم سهیلا؟ نگاهم را دزدیدم و لقمهی ماسیده در دهانم را فرو دادم. - لیاقت تو این بود؟! نالیدم: - سرزنش نکن لطفاً. دستش را روی میز کوبید. با ترس نگاهش کردم. خیره به چشمانم، از میان دندا...
بروزرسانی در : ۸۸۲ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 23
*** زنگ در را فشردم که طبق معمول بدون هیچ سوالی باز شد! آنقدر خسته بودم که حال غر زدن نداشتم. آرامآرام از پله های بهارخواب بالا رفتم و کفشهایم را درآوردم و داخل شدم. از راهرو گذشتم و به هال رسیدم که با دیدن مینا پاهایم از حرکت ایستاد. مینا به احترام، از جایش بلند شد و با لبخند مضطربی گفت: ...
بروزرسانی در : ۸۸۲ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 24
*** به شهلای قیافه گرفته نگاهی انداختم و شایان را بیشتر به خودم فشردم. کسی چه میدانست که من چقدر آرزوی مادر شدن داشتم، چقدر دلم میخواست دوباره با احسان از نو شروع کنم، چقدر دلم میخواست احسان پدر بچهی من باشد، کسی چه میدانست چقدر دلم برای مرد چشم عسلیام تنگ شده است، چه میدانست که اگر میف...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 25
*** - سهیلا بیا بیرون دیگه... با غمبرک زدن و ماتم گرفتن چیزی درست نمیشه، بیا یه فکر اساسی کنیم... تا اینجای زندگیت که به فنا رفت حداقل بقیهاش توی آرامش باشی! چشمانم را که از گریه ورم کرده بود را باز کردم و با سردرد از جایم بلند شدم. اگر بیرون نمیرفتم تا صبح میخواست سرزنشام کند. به هال ...
بروزرسانی در : ۸۷۵ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 26
*** سه روز از خانه تکان نخوردم و مثله دیوانهها یک گوشه تختم کز کردم و آه کشیدم. سه روز بود که حتی به اصرار خانم ربانی هم برای رفتن به مدرسه توجه نکردم. دلم از همه گرفته بود، از تمام دنیا. - سهیلا حواست به خونه باشه تا من بیام. جوابی ندادم که چند لحظه بعد در اتاق به شدت باز شد. مامان نگاهی...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 27
*** فردای آن روز شهلا را مرخص کردیم. روی نگاه کردن به چشمهایش را نداشتم. خودم را بابت آن حال بدش مقصر میدانستم. اما من حتی روحم هم خبر نداشت که او از این جریان خبر نداشته است. همه علت بد شدن حال شهلا را میپرسیدند اما من نگذاشتم حتی مامان هم چیزی از سقط جنین بداند. فکر میکردند تصادف کرده ...
بروزرسانی در : ۸۷۱ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 28
- تو نمیخواد حرف زدن یاد من بدی بیپدر و مادر! این حرف را زد و عقب گرد کرد. متین در یک چشم بهم زدن، پوستهی خونسرد و آرام خودش را شکست و با شتاب به سمتش دوید. هول زده جیغی کشیدم که باعث شد احسان از حرکت بایستد. همان لحظه، متین به او رسید و یقهاش را از پشت به چنگ گرفت و به عقب کشید. هنگام...
بروزرسانی در : ۸۶۸ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 29
نگاهم را به شهلا دادم، به عکس بابا خیره بود و جوابی نداد! با تعجب شانهاش را آرام تکان دادم، نگاهش را به چشمانم دوخت به آرامی گفت: - بابا کجاست؟ با وحشت به مامان نگاه کردم. طفلک بدتر از من ترسیده بود. - چ... چی میگی آبجی؟ بابا که فوت کرده. سرش روی شانهاش کج شد و با بغض لب زد: - نکرده...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 30
دو طرف پلکم را از هم فاصله داد و نور چراغ قوه کوچک میان دستش را در چشمم انداخت. همین کار را با چشم دیگرم نیز انجام داد و لحظاتی بعد با تاسف سری تکان داد و عقب کشید: - خیلی بده آقای دکتر؟ همانطور که پشت میزش جا میگرفت نگاه شاکیاش را تا چشمانم بالا آورد و خودکاری از روی میز برداشت و دفترچها...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 31
*** نگاهم را از ابروهای نامرتبم، به چشمهای بیفروغم با آن مویرگهای خونی تازه هویدا شده رسید. به گونههای رنگ پریده و تو رفتهام دست کشیدم و نگاهم را به لبهای پوسته پوسته شدهام دادم. آهی کشیدم و آخرین دکمه مانتوام را بستم و پالتو مشکیام را هم رویش پوشیدم. پس از برداشتن کیفم از اتاق خارج شدم. ...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 32
*** بشقاب را از مامان گرفتم و جلوی خودم گذاشتم. - متین نیومده؟ نگاهم را به برنجهای بشقابم دوختم و سر بالا انداختم. - چرا خورشت نمیکشی؟ دستم را دراز کردم و دو قاشق از خورشت قیمه کنار بشقابم ریختم. - نگفت کی برمیگرده؟ بیربط پرسیدم: متین... چجوری از خانواده ما سر درآورده؟ این الان جو...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 33
*** با رخوت پلکهایم را از هم فاصله دادم و چهره عصبی و نگران مامان را بالای سرم دیدم. - چی شده؟ صدایم به قدری گرفته و خش دار شده بود که خودم نیز تعجب کردم. - چته، مامان؟ با تمام شدن جملهام به سرفه افتادم. لیوان آبی برایم ریخت و به طرفم گرفت. لیوان را از دستش گرفتم و جرعهای نوشیدم. گلویم ...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 34
*** قطرهام را در چشمانم چکاندم و همانطور چشم بسته ماندم. هرگاه چشم میبستم تصویر دست حلقه شدهی شیرین به دور بازوی احسان در ذهنم تداعی میشد. کسی بود که مرا درک کند؟ عمرت را، وقتت را، توجهات را، جسم و روحت را پیش کش مردی که دوستش داری میکنی، با خودت میگویی او پادشاه قلبم است، مرد زندگی من ...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 35
کفشهایم را جفت کردم و از کنار متین گذشتم و داخل شدم. بعد از رد شدن از راهرو تنگ و کوتاهی، هال کوچکی پیش رویم نمایان شد. با اوپنی کوچک، آشپزخانه نقلی برایش درست کرده بودند. در کوچکی سمت راست خانه بود که حدس زدم اتاقکی چیزی باشد. دست متین روی کمرم قرار گرفت و به جلو هدایتم کرد. جلوتر رفتم و نگاه گ...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 36
*** - خرماها رو هسته کردی؟ اشکم را با پره شالم زدودم و در جواب نجلا سر تکان دادم. - بیا این آرد، اگه کم اومد بگو بدم شاهین بخره. - باشه. نجلا مهلا را زد: - مهلا بیا این گردوها رو بشکن. نجلا از آشپزخانه بیرون رفت و من همانطور که آرد را تفت میدادم به این فکر میکردم که چهل روز گذشت. ...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 37
*** - اینجاست؟ ترمز دستی را کشید و سر تکان داد. از ماشین پیاده شدم و منتظر ماندم تا متین هم برسد. - بریم؟ سر تکان دادم و خواستم حرکت کنم که یک آن دستم را گرفت و تندتر از من حرکت کرد. گیج و مبهوت به گره دستهایمان زل زده بودم. قبلتر هم متین دستم را میگرفت، اما هیچ وقت ته دلم خالی نشده بو...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 38
*** موچین را به ابروهای نامرتبم نزدیک کردم و شروع کردم به تمیز کردن ابروهایی که خیلی وقت بود کسی به آنها نرسیده بود. دانهدانه موها را بیرحمانه میکندم و هیچ نرمشی نشان نمیدادم تا شاید بیمحلیهای متین و کم شدن رفت و آمدش به خانهمان از یادم برود. با یادآوری تماسی که چند روز پیش با او داشتم...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 39
*** - هنوز با مامانت صحبت نکردی؟ به نیم رخش خیره شدم: - مگه تو با شیرین تموم کردی که من با مامانم صحبت کنم؟ همانطور که فرمان را میپیچید گفت: - نمیفهممت. من یه مدت دیگه کارهای رفتنم اوکی میشه اونوقت تو هی دست دست میکنی و کلیک کردی روی موضوعی که خودت میدونی منتفی هست. دستهی کیفام ر...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 40
بدون اینکه نگاهم کند سر تکان داد و با صدای آرامتری جواب داد: - بهت گفتم نیم ساعت دیگه اینجا باش... . با عجله میان کلامش پریدم: - بخدا خوردم به ترافیک که دیر شد! نگاهم کرد، نگاهی که تا عمق وجودم را رصد میکرد انگار. آب دهانم را نامحسوس فرو دادم و هزار صلوات نذر کردم تا آن چیزی که در ذهن م...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
