پارت سوم :
پلاستیک خریدها را به دست راستم دادم و کلید را در قفل در وارد کردم و با پا در را کامل باز کردم.
به سختی خریدها را داخل راهرو گذاشتم و وارد شدم.
بعد در آوردن کفشم و آویز کردن کیف و چادرم پلاستیکها را برداشتم و به آشپزخانه بردم.
در این چهارسال زندگی خدا شاهد است که حتی یک بار هم نگذاشتم احسان چیزی برای خانه بخرد، حتی یک بار.
تمام خریدها با خودم است و دوست ندارم سره سوزنی خرج اضافی برایش بتراشم.
با این همه احتیاط، شوهرم تازه مغازهی اجارهایش را از صاحبش خریده و الان شوهرم صاحب مغازه است.
خریدها را هرکدام تفکیک کردم و در قسمت مربوطه خودش گذاشتم و به اتاق رفتم.
لباس راحتی پوشیدم که با صدای زنگ موبایلم پا تند کردم و از اتاق بیرون رفتم. کیفم را برداشتم و گوشیم را پیدا کردم؛ اماً دیگر دیر شده بود و تماس قطع شد.
نچی گفتم و همراه با گوشی موبایلم به هال رفتم که تلفن خانه این دفعه به صدا درآمد.
- الو، سلام.
- سلام خوبی؟ چرا گوشیت و جواب نمیدی؟
روی مبل نشستم و سرم را به پشتی مبل تکیه دادم.
- تا اومدم جواب بدم قطع شد.
- آها، خب چه خبر؟
- سلامتی عزیزم، خبر خاصی نیست.
- چه خبرها چی کارا میکنی؟
خندیدم:
- چندبار میپرسی؟ هیچی بیکارم.
- هوم، من هم تازه امیر و از حموم آوردم.
با یادآوری دیشب سریع پرسیدم:
- میگم آزاده؟
- جان؟
لبم را تر کردم و با احتیاط پرسیدم:
- احسان و محمد بحثشون شده؟
- نه عزیزم بحث واسه چی؟
صاف سره جایم نشستم.
- یعنی تو نمیدونی؟
صدایش متعجب شد:
- نه، چی رو؟
- فکر کنم بحثشون شده که احسان میخواد تنها به ترکیه بره .
- نه جونم اگه چیزی بود که محمد به من میگفت، ولی محمد چیزی به من نگفته.
نفسم را آرام بیرون فرستادم:
- آها، پس چرا میگه با محمد نمیرم ترکیه؟!
- ترکیه؟ اونها که همین دو ماه پیش رفتن ترکیه و جنس آوردن، چه خبره؟
- چی بگم والا، حتماً تموم کردن.
- وا سادهایی، من خودم حساب بوتیک رو دارم، هنوز کلی از جنسها مونده.
با حرص لبم را گزیدم:
- اون بوتیک شماست، شاید واسه ما تموم شده.
- نمیدونم بخدا.
با شک پرسیدم:
- به نظرت واسه چی میخواد بره؟
- شوهره توعه از من میپرسی؟
با ناراحتی چشم بستم:
- حالا شب از احسان میپرسم، کاری نداری گلم؟
- نه قربونت، فعلا.
- خدافظ.
آنقدر خداحافظیام آرام بود که گمان نمیکنم شنیده باشد.
کاش احسان هم مثل محمد بود، که جزییات اتفاقهای روز را برای آزاده تعریف میکند، امّا این بشر آنقدر تودار است که نم پس نمیدهد.
حالا چگونه بفهمم به چه علتی به این سفر میرود؟
افکاره منفیام را پس زدم و از جایم بلند شدم تا خانه را تمیز کنم و ناهاری آماده.
تمام خانه را با وسواس بیمار گونهای تمیز کردم و دیگر کاری جز آماده کردن ناهار نداشتم، میخواستم امروز تدارک حسابی برای احسان ببینم.
پس غذای مورد علاقهاش، یعنی لوبیا پلو با ماهیچه بار گذاشتم و به حمام رفتم تا به خودم نیز برسم. حمام رفتم، لباس زیبایی به تن کردم و آرایش متفاوتی هم نسبت به دفعات قبل روی صورتم نشاندم.
از اتاق خارج شدم تا میز را بچینم، برای با هزارم به ساعت نگاه انداختم و کلافه از جایم برخواستم. ساعت از یکه ظهر هم گذشته بود و خبری از احسان نبود. زیر غذا را خاموش کردم و تلفن را برداشتم.
بعد از چند بوق آزاد در کمال تعجب رد تماس داد. یعنی چه اتفاقی افتاده که نمیتواند صحبت کند؟!
به اتاق رفتم و برایش پیامی به این مضمون فرستادم:
- کجایی؟ نگرانت شدم، حالت خوبه؟
بعد از یک ساعت بالاخره جواب داد:
- خوبم.
همین و بس، پوزخندی به خودم در آینه زدم و روی تخت خزیدم، اگر بپرسند به چه چیزی فکر میکنی میگویم:
- به ایستادن در کنار خودم که دراز کشیدهام فکر میکنم.
شب، دیرتر از تمام شبها به خانه آمد؛ امّا ایندفعه با نَم نمکی لبخند و چهرهای بشاش، فکر کردم چه خوب که همیشه اینگونه باشد.
به پیشوازش رفتم و خواستم در آغوشش بگیرم، امّا اخمی کرد و با دست کمی به عقب هلم داد و غرید:
- بزار بیام تو، جلو در و همسایه؟!
آخه کدام آدم عاقلی این وقت شب در راهرو حضور داشت و ما را میدید؟!
چشم غره غلیظی برایم رفت و عصبی کفش هایش را درآورد، گیرم که چشم غرهاش را به جان بخرم و لحن بدش را، با این حرف آخرش چه کنم؟ همانطور که به داخل اتاق میرفت بلند گفت:
- خستم شام هم نمیخورم، می خوام بخوابم.
لبخندم که رو ل*بهایم ماسیده شد تقصیر من نبود، بود؟
نگاهم را از در بسته اتاق گرفتم و به آشپزخانه رفتم و زیر غذاها را خاموش کردم.
"شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد؟
هرچه خوبی بکنی با دل تو بد باشد؟"
آرام و آهسته به سمت اتاق رفتم و وارد شدم و میان چارچوب در ایستادم، جورابهایش را درآورد و کنار تخت انداخت و در آخر خودش را روی تخت پرت کرد و چشم بست.
چقدر میگفتم از این کار متنفرم، همیشه وسایلش را این طرف و آن طرف میانداخت.
حولهاش را روی مبل، جورابش را کناره تخت، من را هم، من را هم کنار انداخته بود و پیدایم نمیکرد. مرد من؟ چه بیرحمانه کنارم انداختهای. من جوراب یا دسته کلیدت نبودم، عروسک خیمه شب بازی هم نیستم. من تنها عاشق بودم و تنها کمی همسر.
- غذای مورد علاقت رو پختمها، نمیخوری؟
بیآنکه چشم باز کند جواب داد:
- نه، چند بار بگم؟
انتهای موهایم را دور انگشتم پیچیدم و درمانده پرسیدم:
- مسواک چطور؟ مسواک هم نمیزنی؟
به یک باره روی تخت نیم خیز شد و نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت:
- نه شام میخورم، نه مسواک میزنم.
دوباره نگاهی به هیکلم انداخت که باعث شد با شک به خودم نگاه کنم. با حرفی که زد سرم حیرت زده بالا آمد:
- تو هم شب شام نخور، چاق شدی.
گفت و رو برگرداند، به جلوی آینه رفتم و به خودم نگاه کردم. هیکلم تغییری نکرده بود، اتفاقاً حس میکردم لاغر شدهام.
در همان حالت که خودم را وارسی میکردم آرام صدایش کردم:
- احسان؟ جدی چاق شدم؟
چند لحظه بعد هومی طولانی کرد و سرش را بیشتر در بالش فرو کرد. آب دهانم را فرو دادم؛ امّا بغضم سنگین تر شد، از اتاق خارج شدم و در را بستم.
بعد از گذاشتن غذاها در یخچال به هال رفتم و روی مبل نشستم و به عکس عروسیمان چشم دوختم، احساس افسردگی، یا چه میدانم احساس سرشکستگی میکردم و این واقعاً بَد بود.
بَد بود چون باعث میشد فکرهای بدتری به ذهنم خطور کند.
فکرهای بَد و مسمومی که مهم ترینشان، فکر به این که آدمی از جنس من، نفرِ سوم این را*بطه شده باشد بود. حتی تصور این شبح ذهنی قلبم را فشرده و نفسم را کند و مقطع میکرد.
از این همه فکر و خیال مغزم آماست کرده بود. سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و به سقف زل زدم.
آه خدایا بدبین شدم، امکان ندارد احسان به من خیا*نت کند، احسان مرا دوست دارد، فقط این مدت کمی درگیر و کمی بیحوصله است، خب بالاخره مسئولیت یک بوتیک با او هست و خب؟ نکند یکی از همین مشتریهای چیتان، پیتان شده مخش را زده باشد؟
اِه سهیلا تمومش کن اینقدر به خودت تلقین نکن، شده بودم مثله مهتاب که اینقدر برای بچهاش وسواس به خرج داد و دکتر بردش که آخرسر هم طفلکی واقعاً بیمار شد، نه همچین چیزی نیست، احسان به من وفادار است.
کلافه هر دو دستم را روی صورتم کشیدم و از جایم برخاستم.
آرام به بُن بست قبر شدهام خزیدم و به او که کپ خوابیده بود و ل*ب هایش با حالت با مزه ای روی بالش کش آمده بود خیره شدم. لبخندی روی لبم نشست و آرام انگشتم را روی شقیقهاش کشیدم، نه امکان ندارد احسان به من خیا*نت کند. ای خدا چقدر دوستش دارم، این مرد دنیای من است. برگشتم و به آن ترک کوچک روی سقف اتاق خیره شدم.
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلی
0اینکه اینقد خودشو به خاطر این مرد تحقیر نکنه
۱۲ ماه پیشزینبم
0وااای خیلی خوبع خوشم اومد خیلییی
۱ سال پیشمهری
0عالی عالی عالی
۱ سال پیشمهری
0عالی عالی عالی
۱ سال پیشام البنین
0زنها همیشه حس خیانت را زودتر میفهمند وچه بدکهاین زود ترها
۲ سال پیشاریا
0خوب
۲ سال پیشهدی
0❤️
۲ سال پیشshr
0خوبه
۲ سال پیشضحی
0عالیه
۲ سال پیشاسما شهریاری
0مثل همیشه عالی
۲ سال پیشساره
0عالی
۲ سال پیشAtefeahmadi
0قشنگه
۲ سال پیش:)
0عااااالی
۳ سال پیش:)
1عااااالی
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهر0
0چرا ما زنا انقد خودمونو دست کم میگیریم ،خودمونو خوار میکنم