پارت دوم :

با ناخن انگشت اشاره‌ام، پیشانی‌ام را خاراندم و گفتم:
- از دخترها چه خبر؟
گوشی را بین کتف و گردنم گذاشتم و برنج‌ها را در آبکش ریختم.
- هیچی، خبر خاصی نیست. مهلا که درگیر بچه‌هاش، نجلا هم داره با شاهین میاد ایران، شهلا هم دوباره با مسعود بدبخت دعوا راه انداخت.
نفسم را کلافه بیرون دادم:
- از دست این شهلا، نجلا میاد که بمونه؟
- والا این‌جوری می‌گه. من که سر درنیاوردم از کارهاشون.
- خب به سلامتی. مامان کاری نداری؟ من برنجم و دَم بکشم بعد بهت زنگ می‌زنم.
- باشه دخترم، برو به کارت برس.
دستانم را شستم و گوشی را روی کانتر گذاشتم. کمی روغن کف قابلمه ریختم و آرام‌آرام برنج‌ها را درون قابلمه ریختم که صدای جلیز ولیزش بلند شد، سرم را عقب کشیدم و دَم کنی را گذاشتم. بعد از چک کردن شعله گاز، وسایل سالاد را برداشتم و روی صندلی نشستم. ساعت یازده و سی دقیقه بود و هنوز تا آمدن احسان وقت داشتم.
پس از خورد کردن خیار و گوجه و آماده شدن سالاد، آبغوره‌ای که مامان داده بود را هم رویش ریختم و بعد از زدن ادویه، ظرف سالاد را در یخچال قرار دادم.
از اتمام کار‌ها که مطمئن شدم به حمام رفتم، دوش کوتاهی گرفتم و لباسم را پوشیدم و دستی به سر و صورتم کشیدم. با صدای کلید انداختن احسان از اتاق بیرون آمدم و مثل همیشه به پیشوازش رفتم.
- سلام عزیزم خسته نباشی.
نیم نگاهی سمتم انداخت و چیزی مانند، سلام از دهانش خارج شد.
سعی کردم لبخندم را حفظ کنم و چیزی بروز ندهم. به آشپزخانه رفتم و میز را چیدم و منتظر آمدنش شدم.
حداقل دلم به این خوش بود که از هرچی بگذرد، از غذا نمی‌تواند بگذرد.
مثله همیشه بعد از خشک کردن صورتش حوله‌اش را روی دسته‌ی مبل انداخت و به داخل آشپزخانه آمد و در جای همیشگیش اتراق کرد.
بشقاب خودم را برداشتم و کمی برنج به همراه خورشت کنارش ریختم و شروع به خو*ردن کردم.
چند لحظه بعد سرم را بالا آوردم و دیدم که به بشقاب خالی روبرویش خیره مانده است.
حتماً انتظار داشت مثله تمام این چهارسال زندگی برایش غذا بکشم. انگار یادش رفته بود که دیگر بچه نیست.
در کمال تعجب بشقاب را برداشت و به سمتم گرفت و بدون این‌که نگاهم کند، گفت:
- بکش برام.
پوزخندی زدم، مگر خودش دیشب نگفت که بچه نیستم؟ پس چه شد؟! کشیدم و بشقاب را به دستش دادم.
- چه خبر؟ روز خوبی داشتی؟
منتظر جواب سوالم بودم، که گفت:
- پارچ آب رو بده.
پارچ آب را به دستش دادم و مشغول خو*ردن شدم.
همان بهتر که چیزی نگویم، حداقل بهتر از این است که با زبان بی‌زبانی بگوید خفه شو. از جواب دادنش ناامید شده بودم، که گفت:
- خبر خاصی نبود.
چیزی نگفتم، ادامه داد:
- چند روز دیگه باید برم ترکیه جنس بیارم.
به سرعت گردنم را بالا آوردم تا ببینم چقدر جدی است. تعجب داشت؟ چند روز، یعنی چند روز؟ وارفته پرسیدم:
- کی باید بری؟
- شاید هفته بعد.
بغض کردم، چرا؟ چون می‌خواست برود؟ مگر نمی‌دانستم که او خیلی وقته که رفته است؟! لقمه وامانده را با آب پایین دادم که ادامه داد:
- خواستی این مدت برو پیش مادرت، اگه هم که نه، همین‌جا بمون.
اوج توجهش همین قدر بود، نمی‌فهمید من از تنهایی می‌ترسم؟ نمی‌فهمید هیچ کجا به غیر از خانه‌ی خودم راحت نیستم؟! می‌دانست و به روی مبارکش نمی‌آورد.
- همین جا می‌مونم.
بی تفاوت گفت:
- هرجور راحتی.
قاشق را در برنج فرو کردم.
- زنگ می‌زنم آزاده پیشم بیاد.
- فکر نکنم آزاده بتونه بیاد.
سرم را سریع بالا آوردم!
- چرا؟ مگه با محمد علی نمیری؟
بدون این‌که سرش را بالا بیاورد، نگاهش را سمتم انداخت و گفت:
- مگه من هرجا میرم باید اون هم باهام بیاد؟
چیزی نگفتم، امّا دلم آشوب شد. خدایا دختران ترکیه‌ای خوشگل هستن دیگر؟ آخ خدا.
نه این‌که بار اولش است که می‌رود ها، نه! قبلا خیالم راحت بود که محمد علی هم با اوست؛ امّا حالا تنها می‌رود چه غلطی کند!؟
با حرص پرسیدم:
- پس من چی‌کار کنم؟
- برو پیشِ مینا.
پوزخند دومم دیگر دست خودم نبود. کاش می‌فهمید من فقط با او راحتم.
شام را که خوردیم، افتخار داد و کمی باهم تلویزیون دیدیم و زودتر از من به اتاق رفت تا بخوابد. کوسن مبل را به آغو*ش کشیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم.
گاهی از این وابستگی که به او داشتم لجم می‌گرفت، یا این حس حسادت و غیرتی که گریبان گیرم شده بود.
به اتاق رفتم و با وارد شدنم تماسش را با بعدا باهات تماس می‌گیرم، پایان داد.
حالا طبق معمول من بودم و این بُن بست قبر شده و شوهری که پشتش به من بود و ظاهرا که خواب بود.
چشم بستم و خاطرات نه چندان دور گذشته برایم تداعی شد. یادش بخیر، زمان تجرد تنها فکر و دغدغه‌ام اضطراب اولین تدریس بود و پسر قد بلند و چهارشانه‌ی چشم عسلی که آن روز‌ها حضورش برایم زیادی پررنگ شده بود.
همان پسر خوش برخوردی که اولین بار در اتو*بو*س در راه دانشگاه دیدمش، همان جنتلمنی که به جای من دوبار کارتش را روی اسکنر گذاشت و در جواب نگاه شاکی من با لبخند جذابی گفت:
- مهمون من باش.
همان پسری که وقتی از دانشگاه خارج می‌شدم تا لحظه‌ای که وارد خانه می‌شدم مرا اسکورت می‌کرد و بدون حرف می‌رفت، همان پسری که خیلی اتفاقی به آرایشگاه خواهرش رفتم و او مرا آن‌جا می‌بیند و از خواهرش در خواست می‌کند آمار مرا در بیاورد، همان که با وجود مخالفت‌‌های مادرم و تقریباً کل خانواده باز هم انتخابش کردم.
همان پسری که از لحاظ مادی و حتی فرهنگی خیلی پایین‌تر از من و خانواده‌ام بود؛ امّا با تمام این تفاوت‌ها باز هم برایش جنگیدم.
همان پسری که به خاطره انتخاب کردنش، خواهرم شهلا، نزدیک به چهار سالی می‌شود که با من سرسنگین شده است.
همان پسری که به خاطرش خواستگارهای به آن‌چنانی را رد کردم و به او بله گفتم، همان پسر که به خاطرش عمویم این روزها کمتر حالم را می‌پرسد.
همان پسر، اکنون همین مردی است که العان در سمت چپ تخت‌مان به خواب رفته است.
همین مردی که قول داد هم جای پدری که نبود را بگیرد و هم پسر نداشته مادرم، پدر شدن و پسر شدن پیشکشت، مرد خانه‌ام لااقل باش.
می‌بینی چطور برای گذشته‌مان له‌له می‌زنم و اعتنایی نمی‌کنی؟!
شاید هم دیگر مرا نمی‌بینی! شاید که نه، حتماً.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ‌..

    0

    عالی هست ممنون

    ۱ سال پیش
  • مروه باوی

    0

    جالب بود خوشم اومد

    ۱ سال پیش
  • مینا

    0

    فقط میترسم به نیمه ول کنی داستانو

    ۱ سال پیش
  • مایا کریمی

    0

    وای هیجانی واسترس شد خیلی منتظرم که ببینم چیمیشه

    ۱ سال پیش
  • هدی

    0

    ❤️

    ۱ سال پیش
  • Shr

    0

    زیبا

    ۲ سال پیش
  • سی سی

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • ضحی

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • اسما شهریاری

    0

    پارت دوم هم مثل پارت قبلی عالی و بی نظیر بود

    ۲ سال پیش
  • عالیییییی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • شیوا محمدی

    0

    داستان خوب جالبی به نظر مدرسه دوستش دارم جذابه

    ۲ سال پیش
  • :)

    1

    قصه ی زندگیش کمی مثل منه

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • Nika

    0

    رمان جالبی هست، ممنون از نویسنده خوب رمان ❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    جوب بود

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!