پارت سیزده :

- سلام، چرا این‌جا وایسادی؟
بی‌‌توجه به او، کنار امیر نشستم و به آن اسفنج زرد و ستاره ی صورتی رنگ کناری‌اش خیره شدم.
- چه استقبال گرمی.
جلوتر آمد و امیر را دید. خم شد و از روی کاناپه بلندش کرد و به آغو*ش کشید و گونه‌اش را محکم و آبدار بوسید.
- چطوری پدرسگ؟
- خوبم.
- امیر، بابایی چیه؟
منتظر به دهان بچه چشم دوخت. امیر کمی فکر کرد و با صدای کودکانه‌اش جواب داد:
-

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    دقیقا باید بری تا بفهمن که باارزشی،محبت رو گدایی نمیکنی وایسی براش مثل من ی احمقی

    ۵ ماه پیش
  • زنجانچی

    0

    هنوزنخواندم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️