پارت سیزده :

- سلام، چرا این‌جا وایسادی؟
بی‌‌توجه به او، کنار امیر نشستم و به آن اسفنج زرد و ستاره ی صورتی رنگ کناری‌اش خیره شدم.
- چه استقبال گرمی.
جلوتر آمد و امیر را دید. خم شد و از روی کاناپه بلندش کرد و به آغو*ش کشید و گونه‌اش را محکم و آبدار بوسید.
- چطوری پدرسگ؟
- خوبم.
- امیر، بابایی چیه؟
منتظر به دهان بچه چشم دوخت. امیر کمی فکر کرد و با صدای کودکانه‌اش جواب داد:
-

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    دقیقا باید بری تا بفهمن که باارزشی،محبت رو گدایی نمیکنی وایسی براش مثل من ی احمقی

    ۴ ماه پیش
  • زنجانچی

    0

    هنوزنخواندم

    ۳ سال پیش
کپی شد!