رمان تکه هایم برنمی گردند...
- به قلم آستاتیرا عزتیان
- 55 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 89.3K 👁
- 533 ❤️
- 256 💬
خلاصه رمان تکه هایم برنمی گردند...
سهیلا گمان میکرد با وجود تمام کم و کاستیها زندگی خوبی دارد اما این خوش خیالی تنها تا زمانی دوام داشت که متوجه رفتارهای مشکوک همسرش نشده بود! خیانت همسرش با دوست صمیمی خودش شاید آخرین چیزی بود که احتمال آن را میداد اما... . (این رمان بر اساس زندگی واقعی میباشد.)
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 55
*** به هوش بودم، کاملاً از اطرافم درک داشتم اما دلم نمیخواست چشم باز کنم و شاهد از دست دادن فرزندم باشم. دست سردم میان دستان کسی بود که هم قاتل من و هم فرزندم بود. اما قدرت اینکه گرمای دستانش را پس بزنم، نداشتم و من گاهی حالم از این ضعفی که در برابر قلبم داشتم بهم میخورد. - سهیلا خانوم......
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 54
جایی در میان قفسه سینهام عجیب میسوخت، جوری که دستم را نامحسوس روی آن نقطه گذاشتم و فشردم. نفسهایم مقطع مقطع شده بود و چشمانم مات متینی بود که حالا با نگرانی نگاهم میکرد. - سهیلا اون اگه مرد زندگی بود که به همین راحتی خطا نمی رفت، به همین راحتی تو رو از دست نمیداد... اونی که همیشه گیره تو ...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 53
با شنیدن نام احسان، اخمهایم به سرعت درهم تنید. حرفش را اصلاح کردم و گفتم: - همسر سابقش... کارتونو بفرمایید؟ متعجب پرسید: - طلاق گرفتید؟ به خاطر اعتیادش طلاق گرفتید؟ متوجه نمیشدم هدف این مرد از این سوالهای بیربط دقیقا چه بود. بی توجه به او، وسایلم را برداشتم و در ماشین را بستم، حین فشر...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 52
*** - رابطت با متین چطوره؟ چنگال پلاستیکیام را درون تکهای مرغ فرو کردم و شانه بالا انداختم: - ما باهم غذا میخوریم، میخوابیم، حرف میزنیم، تلویزیون میبینیم ولی به اندازه دوتا غریبه هم بهم نزدیک نیستیم! نجلا: چرا؟ هنوز دلخوره؟ چنگالم شکست، با قاشق تکههای پلاستیک را از غذایم جدا کردم و...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
سلام به همه خوانندگان عزیز
رمان "تکه هایم برنمی گردند..." با اجازه نویسنده و ناشر در این برنامه در حال پارتگذاری است.
این کتاب توسط انتشارات نامه مهر به چاپ رسیده و میتوانید نسخه چاپی این کتاب را هم از انتشارات ذکر شده خریداری کنید.

آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
امیدوارم هیچ زنی بلاتکلیف نمونه :)
۴ ماه پیشزهره
در پارت 180ای کاش اون نیمکت بود
۴ ماه پیشزهره
در پارت 170وای وای خدا ازاین مردا نگذره چه کردن لا مااا
۴ ماه پیشزهره
در پارت 160ای کاش بلدم بود کاش منو می فهمید
۴ ماه پیشزهره
در پارت 150دیگه نمیشه ،دیگه صبر،تحمل،گذشت،فداکاری دیگه نمیشه میشه کوچه ی بن بست
۴ ماه پیشزهره
در پارت 140بعصی وقتا احساس میکنم ما زنا واقعا دیونه هستیم
۴ ماه پیشزهره
در پارت 130دقیقا باید بری تا بفهمن که باارزشی،محبت رو گدایی نمیکنی وایسی براش مثل من ی احمقی
۴ ماه پیشزهر0
در پارت 30چرا ما زنا انقد خودمونو دست کم میگیریم ،خودمونو خوار میکنم
۴ ماه پیشزهره
در پارت 10چقد دقیقا زندگی منه
۴ ماه پیشسحر
در پارت 550خیلی قشنگ بود ، کاملا متفاوت بود نسبت به رمان های دیگه، موفق باشید ❤️
۴ ماه پیشوکیلی
در پارت 550مرسی عزیزم مثل همیشه زیبا بودخسته نباشید❤️💐
۵ ماه پیشرضوان
0سلام من هزینه رو واریز کردم اما هنوز عضو نشدم
۵ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
سلام دوست عزیز براتون چک کردم شما عضو هستید عزیزم.
۵ ماه پیشلیلی
در پارت 62خدایا توبه..زده پای شوهره روشکسته..😁😁 منم یه خواهرشوهردارم هم شوهرشو هم برادر شوهرشو کتک زده بود..😁😆
۱۲ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
ای وای 🤣
۱۱ ماه پیشلیلی
در پارت 60بعله...ازسبک ادبیش خیلی خوشم میاد دستمریزاد بانو👏👏👏
۱۲ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
❤️🙏🏼
۱۱ ماه پیشلیلی
در پارت 71دلم برای یه سبک نوشتاری متفاوت تنگ شده بود🥰
۱۲ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
🥰❤️
۱۱ ماه پیش

زهره
در پارت 550بازم خوبه سهیلا آخرو عاقبت خیری داشته امان امان از کسی که بی عاقبت و بلاتکلیفه