پارت نهم :
استکانی چای از سینی برداشتم و نبات زنجبیلی در دهانم گذاشتم. اصلاً من چای را به عشق نباتش میخوردم. نبات را به یک طرف لپم فرستادم و با صدای بلند گفتم:
- مامان؟ یه لحظه بیا بشین.
- اومدم دختر، بذار میوه هم بیارم.
به ساعتم نگاهی ا ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

رها
0این رمان باسکه باز نمیشه ؟