لیست کلیه پارتهای رمان تکه هایم برنمی گردند... : پارت های 41 تا 55
تعداد کل پارت های منتشر شده : 55
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 41
*** بدون اینکه پیام احسان را حتی نگاه کنم، سریع پیام متین را باز کردم: - تو با تمام زنها فرق داری، گلهای پیراهنت هیچوقت پژمرده نمیشوند! چنان شوری در دلم به راه افتاد که از هیجان سرم را در بالش فرو کردم و با صدایی خفه جیغ کشیدم. مهم نیست چند سال داری، مهم نیست میان موهایت تارهای نقرهای رو...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 42
*** - خب پاشو بیا اینجا دیگه. - من با چه رویی بیام اونجا عزیز من؟ کلافه گوشی را جابهجا کردم و جواب دادم: - آدم که نکشتی میخوای زن بگیری! خندید و با صدای بمی گفت: - ای جان، چه زنی بگیرم من! از لحن شوخش من هم به خنده افتادم: - عه نگو اینجوری. لبم را به دندان گرفتم و نجوا کردم: - خجالت...
بروزرسانی در : ۸۰۱ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 43
*** دستانم را درهم گره کردم و زیر چشمی نگاهی به متین انداختم. در دل صدبار قربان آن جذبه و ابهتش رفتم. مثله همیشه مرتب بود و خوش تیپ. کت و شلوار خوش دوخت نوک مدادیاش با زیباترین حالت ممکن روی تن ورزیده و تراشیدهاش نشسته بود. موهایش مثل همیشه مردانه و رو به بالا درست شده بود. عطره تلخش از ...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 44
*** کیفام را روی دوش انداختم و خودم را به نجلا و مهلا رساندم. - سلام ببخشید، یک کاره ضروری داشتم! نجلا نگاه سرزنشگرش را از صورتم گرفت و به طرف پاساژ راه افتاد. نجلا: بدویین تا شلوغ نشده. به همراه مهلا قدم تند کردیم تا به نجلا برسیم. یکییکی مغازهها را رد میکردم. با سرتقی سعی میکردم نگ...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 45
*** نگاهی به چتریهایم که کمی بلند شده بودند و فرم اصلی خودشان را از دست داده بودند انداختم، قیچی را فورا از روی میز چنگ زدم و با شانه مرتبشان کردم، موهایم را بین دو انگشتم گرفتم و با دقت چتریها را کوتاهتر کردم. حالا بهتر شد. موهای چیده شده را در سطل زباله ریختم و قیچی را روی میز انداختم که...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 46
صدای ساز و نقاره قطع شد و مردی جا افتاده خطاب به متین گفت: - متین بیا وسط. - حاج عمو میخوای کبود تحویل زنم بدیم؟ مرد خندید و با چشم به وسط جمع اشاره کرد. - پاشو ببینم چیزیم یادت مونده. نگاه کنجکاوم را به متین دادم که لبخندی زد و بازویم را آرام فشرد و از من جدا شد. - نترس، میخوایم ترکه ...
بروزرسانی در : ۷۸۳ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 47
با غم نگاهش میکردم، اما او بیتفاوت به نگاهم، بدون هیچ نرمشی دستم را پانسمان میکرد و ذرهای هم نگرانم نبود! دوست داشتم نگرانم باشد اما عصبانیتر از این حرفها بود که کاملا حق میدادم. کارش که تمام شد دستم را پس زد و قرصی از جعبه بیرون کشید. غم عالم روی دلم نشست. به سردی خطاب به مهلا گفت: -...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 48
به سمت ساختمان چرخیدم و تقریباً ساختمان را دور زدم. سالها پیش به همراه احسان اینجا آمدیم تا رضایت متین را به عنوان تنها عموی من برای عقد بگیریم و اکنون من به عنوان همسرش به اینجا آمدهام تا رضایت دهد و برگردد! آهی کشیدم و به این فکر کردم که سرنوشت با آدم چه بازیها که نمیکند. از کنار کاه و یو...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 49
*** کلید را وارد قفل کردم که کسی از پشت به چادرم چنگ زد. وحشت زده به عقب برگشتم که چهرهی احسان روبهرویم قرار گرفت! هول کردم و به لکنت افتادم: - چ... چادرم رو ول کن! چادرم را رها کرد و آرام پرسید: - چته؟ گریه کردی؟ بوی خوبی نمیداد، همان بویی که... . - تو اینجا... اینجا چیکار میکنی؟ ...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 50
*** - سهیلا مگه صدای زنگو نمیشنوی؟ نگاهم را به زور از متن کتاب گرفتم و کاغذی میان برگههایش گذاشتم و از تخت پایین آمدم. - سهیلا؟ به راهرو رفتم و متعرض گفتم: - مامانجان شنیدم، یبار گفتی شنیدم. از داخل آشپزخانه جواب داد: - خب یه اهمی، اوهومی چیزی بکن من بفهمم شنیدی. چادر رنگی از چوب ر...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 51
لبم را تر کردم و با تردید به متین نزدیک شدم. کمی نگاهش کردم، با عشق، با حسرت، با پشیمانی، با غم... پتوی مسافرتی را باز کردم و تا نزدیکش شدم، آرنجش را پایین آورد و جدی نگاهم کرد. دستپاچه گفتم: - فکر کردم خوابی. نیم خیز شد و روی مبل نشست، همانطور که میان موهایش دست میکشید تا مرتبشان کند، زی...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 52
*** - رابطت با متین چطوره؟ چنگال پلاستیکیام را درون تکهای مرغ فرو کردم و شانه بالا انداختم: - ما باهم غذا میخوریم، میخوابیم، حرف میزنیم، تلویزیون میبینیم ولی به اندازه دوتا غریبه هم بهم نزدیک نیستیم! نجلا: چرا؟ هنوز دلخوره؟ چنگالم شکست، با قاشق تکههای پلاستیک را از غذایم جدا کردم و...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 53
با شنیدن نام احسان، اخمهایم به سرعت درهم تنید. حرفش را اصلاح کردم و گفتم: - همسر سابقش... کارتونو بفرمایید؟ متعجب پرسید: - طلاق گرفتید؟ به خاطر اعتیادش طلاق گرفتید؟ متوجه نمیشدم هدف این مرد از این سوالهای بیربط دقیقا چه بود. بی توجه به او، وسایلم را برداشتم و در ماشین را بستم، حین فشر...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 54
جایی در میان قفسه سینهام عجیب میسوخت، جوری که دستم را نامحسوس روی آن نقطه گذاشتم و فشردم. نفسهایم مقطع مقطع شده بود و چشمانم مات متینی بود که حالا با نگرانی نگاهم میکرد. - سهیلا اون اگه مرد زندگی بود که به همین راحتی خطا نمی رفت، به همین راحتی تو رو از دست نمیداد... اونی که همیشه گیره تو ...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان تکه هایم برنمی گردند... - پارت 55
*** به هوش بودم، کاملاً از اطرافم درک داشتم اما دلم نمیخواست چشم باز کنم و شاهد از دست دادن فرزندم باشم. دست سردم میان دستان کسی بود که هم قاتل من و هم فرزندم بود. اما قدرت اینکه گرمای دستانش را پس بزنم، نداشتم و من گاهی حالم از این ضعفی که در برابر قلبم داشتم بهم میخورد. - سهیلا خانوم......
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
