پارت یک :
این داستان از قلب زندگی واقعی نشأت میگیرد.
قلب یک زندگی مشترک، خانم آن خانه است.
این قلب، اگر محبت و عشقی که حکم اکسیژن را برایش دارد، به دست نیاورد، کمکم تپشهایش بنای ناسازگاری میگذارند، کند و کندتر میشوند تا جایی که دیگر عشقی پمپاژ نمیشود و قلب یخ میزند... .
-------
توجه: این رمان براساس زندگی واقعی نوشته شده و تنها بخشی از آن، ساخته ذهن نویسنده این اثر میباشد.
-------
دیگرم گرمی نمیبخشی
عشق، ای خورشید یخ بسته!
سی*نهام صحرای نومیدیست
خستهام، از عشق هم خسته... .
#فروغ_فرخزاد
***
آخرین جرعه چای را نوشیدم که صدای کلید انداختن در و پس از چند لحظه صدای بسته شدن در و قامت بلندش که در راهرو نمایان شد.
استکان را در سینی گذاشتم و از جایم برخاستم و مانند اردک به دنبالش وارد اتاق شدم.
- سلام.
به سمت کمد لباسهایمان رفت و بیتوجه به من تا ک*مر در آن خم شد. دستانم را درهم قلاب کردم و با احتیاط پرسیدم:
- دنبال چی میگردی؟!
جوابی نداد و بالاخره تیشرت سبز رنگش را بیرون آورد و با تیشرت مشکی و چرکش عوض کرد.
حتی با وجود رنگ تیرهی لباسش میتوانستم تشخیص بدهم که چقدر چرک است.
- بده من بشورمش.
تیشرت را روی دستم گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
به دنبالش روانه شدم، گفتم:
- تا یه دوش بگیری شام و گرم میکنم.
سری تکان داد و به سمت حمام داخل راهرو رفت و وارد شد.
تیشرت مشکی چرک را درون سبد رخت چرکها انداختم و به آشپزخانه رفتم.
میز را چیدم و به اتاق رفتم و حولهی سورمهایش را برداشتم و چند تَقه به در حمام زدم، در را باز کرد و بدون تشکری حوله را گرفت و در را بست.
به آشپزخانه برگشتم و در همان حال که کتلتهای طلایی و برشته را در دیس میچیدم، خیارشوری به دهان گذاشتم و صدایش کردم:
- احسان بیا دیگه شام آمادست.
چند لحظه بعد سر و کلهاش پیدا شد و روی صندلی همیشگیش نشست.
بشقاب رو به رویش را برداشتم و کتلتهایی که ظاهرشان بهتر از بقیه بود را جدا کردم و برای او گذاشتم.
- خیارشور هم بذارم؟ گوجههاش تازست، بذارم؟
با اخم نگاهم کرد و گفت:
- خودم میتونم، مگه بچهم؟!
بادم خالی شد. بشقاب را جلویش گذاشتم و سعی کردم با تکه نانی خودم را سرگرم کنم.
راست میگفت، بچه که نبود؛ ولی خَر چرا، خر بود که معنی توجههای من را نمیفهمید.
تکهای از کتلت را همراه با گوجه و خیارشور لقمه کردم و گاز کوچکی زدم. طعم آن کتلتهای ترد همراه با خیارشورهای آبدار و شور و آن گوجه های تازه، ترکیب بینظیری بود.
به او که مانند مسخشدگان به لقمه در دستش خیره شده بود نگاه کردم.
چرا انقدر دوستش داشتم؟ چرا انقدر سرد شده بود؟ چرا زندگیمان روی دور بدشانسی افتاده بود؟!
اشتهایم با دیدن او که چیزی نمیخورد و تنها با لقمه در دستش بازی میکرد کور شد.
بعد از کلی کلنجار، بالاخره پرسیدم:
- احسان چی شده؟ یه مدتیه که سرد شدی! کم حرف شدی.
- دست از سرم بردار، سهیلا. اینقدر سوال پیچم نکن.
خندهدار بود، نبود؟ خنده دار بود که شوهرت برگردد و بگوید دست از سرم بردار.
من که هنوز سوالی نپرسیده بودم. باشد بر میدارم، من اگر عقل داشتم که برای همچین آدمِ دَم دَمی مزاجی نگران نمیشدم.
لیوان آبی برای خودم ریختم و سر کشیدم، بعد از خو*ردن همان یک لقمه در دستش بلند شد و به اتاق رفت.
ظرفهای کثیف را در سینک ریختم و ظرف کتلتها و خیارشور و گوجه را هم داخل یخچال گذاشتم.
به سرویس رفتم و با اعصابی خورد مسواک زدم جوری که گمان میکنم تمام مینهای دندانم از بین رفت، به اتاق برگشتم و جلوی در ایستادم و به او که آرنجش را روی چشمانش گذاشته بود و نمیدانستم خواب است یا بیدار، زل زدم و نفسم را به بیرون پرتاب کردم.
جلوی آینه میز آرایشم ایستادم.
کمی کج شدم و به اندامم خیره شدم، لاغر شده بودم؟ شاید به همین خاطر است که دیگر محلم نمیگذارد، چون از زنِ لاغر خوشش نمیآمد یا شاید هم شکسته شدم.
- اون چراغ لعنتی و خاموش کن، بگیر بخواب.
همین است دیگر ما زنها کمی بیتوجهی میبینیم به دنبال پیدا کردن عیب در خودمان میگردیم.
عصبی چراغ را خاموش کردم و در همان تاریکی مرطوب کننده شکلاتی را به دستانم زدم و به سمت راست تخت رفتم و دراز کشیدم.
به دو طرفم نگاهی انداختم، یک زمان عاشق این بُن بست آرامش بخش بودم، این قسمتی که یک سمتم دیوار بود و یک سمتم احسان؛ امّا حالا این بن بست برایم مانند قبر شده بود. همانقدر نفس، گیر همانقدر تنگ.
به قسمت کمی از صورتش که از زیر دستانش مشخص بود زل زدم.
دوستش داشتم و این انکار ناپذیرترین اعتراف جهان بود.
او نیز دوستم داشت، البته داشت. یعنی اینطور میگفت که دوستم دارد، من هم استاد زود باوری بودم و هستم.
نامنظم نفس میکشید، فهمیدم که بیدار است.
این شانههای پهن و استوار روزی مأمنگاه من بود، البته روزی! اکنون تنها خاطراتش را به یاد دارم.
با انگشت شروع کردم به کشیدن خطهای فرضی روی تشک.
درد زیادی است که توجه شوهرت آرزویت شده باشد. درد دارد که تو را محرم اسرار خودش نداند. درد دارد که ندانی به کدامین جرم تنبیه میشوی.
آرام زمزمه کردم:
- کاش میشد دوباره مثله قبل میشدیم.
آرنجش را پایین آورد و با اخم به چشمان گرفته و غمگینم زل زد و در نهایت با لحن سردی گفت:
- اگه گذاشتی کپه مرگم رو بذارم و بخوابم، فردا کلی کار دارم، انقدر ویز ویز نکن.
این گلولهی نفس گیر بغض بود، دیگر؟ مگر نه؟
با همان بغض سری تکان دادم و پشتم را به او کردم، به کنج دیوار خزیدم و آرام زمزمه کردم:
- فردا، فردا هم روز خداست، نه روز ما.
چشم بستم و قطره اشکِ لجوجی که از گوشه چشمم به بالشم راه باز کرد، از تیغهی بینیم گذشت را با فرو کردن سرم در بالش خفه کردم.
دوستت دارم و همین غمگینترم میکند. وقتی که نمیتوانم چهارفصل جهان را بر شانههای تو آواز بخوانم، وقتی که بادی برگهایت را از من میگیرد. درخت بالا بلند من! باور کن این همه خواستن غمگین است. برای پرندهای که از کوچی به کوچ دیگر پرواز میکند.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
هستی
0عالی عالی عالی
۱ سال پیشخوبه.کامله دیگه؟
0به نیمه نذارید
۱ سال پیشم..
0تا اینجای رمان خوبه...
۲ سال پیشام البنین
0این درد ، دردی بی درمان است
۲ سال پیشمایا کریمی
0عالی فعلا دارم می خوانم رمان رو تازه شروع کردم
۲ سال پیشAlice
0عالی
۲ سال پیشa
0نه اینا که خوبه
۲ سال پیشنسرین فروزنده
0تا الان که بد نبود
۲ سال پیشاحسان
0خیلی خوبه
۲ سال پیشمریم
0خوب
۲ سال پیشهدی
0برای من که تمام دنیام خلاصه میشه به شوهرم واقعا سخت و دردناکه
۲ سال پیشستاره
0خیلی غم انگیزه
۲ سال پیشستاره
0خیلی غم انگیزه
۲ سال پیشانا
0عالی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهره
0چقد دقیقا زندگی منه