پارت چهارده :

***
در را که باز کردم، شهلا با یک شب بخیر آرام به اتاقش رفت و من هم بی توجه به احسان، راه اتاق را پیش گرفتم و لباس‌هایم را تعویض کردم.
دکمه های پیراهنش را یکی یکی باز می‌کرد و در همان حین گفت:
- امشب چادر نپوشیدی!
انگار خودم خبر نداشتم که می‌گفت. دستمال مرطوب را محکم تر به صورتم کشیدم.
- خب؟
برای اینکه حرص مرا درآورد گفت:
- هیچی، ولی فکر کنم این شهلا خوب روت تأثیر گذ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهره

    0

    بعصی وقتا احساس میکنم ما زنا واقعا دیونه هستیم

    ۴ ماه پیش
  • مایا کریمی

    0

    عالی عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!