لیست کلیه پارتهای رمان تقدیر ترانه : پارت های 81 تا 98
تعداد کل پارت های منتشر شده : 98
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 81
آماده رفتن شدیم که مازیار گفت: -عذر می خوام. اگر ممکنه چند لحظه وقتتون رو به من بدید. من امشب بعد از سالها سعادت این رو داشتم که خدمت شما برسم. بعضی از عزیزان رو شاید حدود بیست سال پیش دیدم تو مراسم ها. بگذریم من واقعاً به این فامیل حس خوبی داشتم. همونطور که عمه جان قبلاً هم خدمتتون گفتن من خیلی ...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 82
اتاقی که به ما داده شده بود، بسیار بزرگ بود با تراسی پرگل و زیبا. البته یک مشکل داشت و آن مشترک بودن تراس آن با اتاق دایی و زندایی بود. منظره بسیار زیبایی از باغ و استخر در برابر دیدگانمان قرار داشت و هوای خنک و پاک کوهستانی روح افزا بود. میترا گفت: ترانه چه خونه قشنگیه. این مرده چقدر پول داره مگ...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 83
دستش را گرفتم و گفتم: -نه بشین و با من حرف بزن. خودمم می تونستم باهاشون حرف بزنم. ولی نمی خوام. من زمین افتادم و همه شما به جای کمک کردن، از روم رد شدید. می دونم یه ازدواج اجباری داشتم با پسرعمه ام که اگر ماجرای مهشید رو نمی دونستم شاید خیلی دوستش داشتم. تو این ازدواج هم جوونیم رو از دست دادم. هم...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 84
فرزاد با خوشحالی از مازیار تشکر کرد و بعد گوشی به دست از ما دور شد. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: به دوستم گفتم براشون بلیط بگیره. فردا صبح میرسن تهران، خودمم میرم میارمشون اینجا. ممنونم ترانه، مهشید خیلی خوشحال شد. حالا چطوری به مامان اینا بگم؟ -فرزاد من قبلاً صحبت های عمه رو با تو شنیدم. اونا از خ...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 85
گوشی را برداشتم و به فرزاد زنگ زدم و گفتم: فرزاد، لطف کن خودت و میترا و سامان و کیوان بیاید تو آلاچیق. کس دیگه ای هم باهاتون نباشه لطفاً. ... نه چیزی نیست ... منتظرم. هر چهار نفر آمدند نگرانی در صورتشان موج میزد و با بهت به من نگاه می کردند. -بشینید بچه ها. -چی شده ترانه؟ اتفاقی افتاده؟ -نه کیو...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 86
چشم دوخته بر مسیر خودرویی که از نظر ناپدید شد و از خم مسیر میانه باغ گذشت، در افکار خود غوطه ور بودم. باز هم سخنان زن عمو و زندایی و نسترن و ... در ذهنم مرور می شد. برخاستن معترضانه نسترن و اختلافی که در نخستین روز زندگیشان ایجاد شد و من باعثش بودم. شرمنده بودم. با خودم گفتم: چته ترانه؟ ناراحتی؟ ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 87
دوست داشتم به او که اینقدر حق به جانب صحبت می کرد، بگویم .... نه ترانه، نفس عمیق بکش. البته اگه نفس عمیق هم مشکلی نداشته باشه. -متوجه شدم. حالا میشه تشریف ببرید بیرون می خوام تنها باشم و به کارهای بدم فکر کنم اگه اجازه بدید. -اصلاً متوجه نمیشی که چقدر کارهات اشتباهه؟ -چرا کیوان جان متوجهم. گفتم ب...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 88
هنوز ده دقیقه نگذشته بود که فامیل یکی پس از دیگری وارد شدند و فرزاد تا داخل اتاق به دنبال آنها می آمد و هشدار میداد و به تخصصش استناد می کرد ولی کسی اصولاً توجه نمی کرد. ناهارم را یکی از خدمه به اتاق آورد. میلی به غذا نداشتم. ولی وقتی خط و نشان عمو را به خاطر آوردم به زحمت چند قاشق سوپ خوردم و سی...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 89
کیمیا با خوشحالی عروسک را از من گرفت و به سمت میترا و مهران رفت. -عمه جون، ببین خاله موهای عروسکم رو بافته، چقدر قشنگ شده. مهران عروسک را گرفت و گفت: اوه، درسته خیلی قشنگ شده کدوم خاله برات بافته؟ -اون خاله که دلش درد می کنه. مهران بلند شد و گفت: فرزاد، پاشو کیمیا میگه ترانه دلش درد می کنه. فرزا...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 90
نمی دانم چه زمانی خواب به چشمانم راه یافته بود. صبح با صدای میترا از خواب بیدار شدم. -پاشو ترانه، همه دارن مثل اسپند رو آتیش بالا و پایین میشن و تو رو خواب برده. بی خبری هم، عالمی داره ها تنبل خانم. -سلام دختر، صبح بخیر، چی شده باز؟ بزار بیدار بشم بعد میترا نیوز رو روشن کن. -پاشو میگم ترانه. دیش...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 91
لباس هایم را با یک تی شرت و شلوار ورزشی سفید رنگ عوض کردم و موهایم را دو تایی بافتم و کلاه سفیدی را هم با آن هماهنگ کردم و با کتانی های سفید از پله ها سرازیر شدم و بدون توجه به آنها که هنوز در سالن دور میز بودند یک بطری آب از یکی از خدمه گرفتم و بیرون رفتم. یکی از لاین های سنگفرش را در پیش گرفتم...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 92
آرامش حاصل از سکوت انسانی، آمیخته با صدای پرشور طبیعت کوهستانی، وجودم را در برگرفت. بعد از مدتها اولین بار بود که چنین آرامشی را حتی برای چند دقیقه تجربه می کردم. با خودم فکر کردم: امروز غر و اندرز ناشتا نداشتی ترانه خانم، برنامه روزانه ات بهت ابلاغ نشد. سرزنش هم نشدی. دقت کردی تا الان که ساعت ۹ ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 93
در آلاچیق نشستم و دور از همه در جایی که کسی صدایم را نمی شنید با تمام وجود گریستم. گریه ها به هق هق تبدیل شد و بعد فرونشست. احساس سبکی می کردم. خدایا ببخش اگه ناشکری کردم. تو خیلی نعمت ها به من دادی که باید به خاطرش ازت ممنون باش. یکیش همین اشک هاست که دلم رو آروم می کنه. خدایا شکرت. -نظرت راجع ب...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 94
در را زد و گفت: -ترانه تا به حرفام گوش نکنی، از اینجا نمیرم. خسته شدم از این قایم باشک بازی. بیا بیرون و حرفاتو تو روم بزن. -از من چی می خواید آقای دکتر؟ شما دارید آبروی منو تو محل می برید. با صدای ترمز ماشین به خودم آمدم. بعد از چند لحظه صدای مضطرب و نگران دایی را شنیدم. -چی شده آقا مهران؟ شما ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 95
به همراه آقا عبد به فروشگاه رفتیم و لباس های فرم و کفش را تحویل گرفتیم. بعد به مهمانسرا برگشتیم ناهار خوردیم و وسایلمان را جمع کردیم. مقداری مواد خوراکی تهیه کردیم و جهت تحویل آپارتمان راهی شدیم. مجتمع مسکونی در محله ای زیبا در نزدیکی شرکت واقع شده بود. به نظر می آمد بتوان پیاده هم تا شرکت رفت و...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 96
کمی مکث کرد و گفت: -تا این حدش رو دیگه واقعا توقع نداشتم، هرچند با رفتارهایی که دیدم خیلی هم دور از ذهن نیست. اما نگران نباشید. من کارهای دانشگاه رو حل می کنم. ـواقعا ممنونم. -خیالتون راحت باشه، اگه کار دیگه ای هم هست ... - نه، دیگه شرمنده ام نکنید. همینم نباید به شما زحمت می دادم. - شما هیچ و...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 97
یک هفته به عید مانده بود و همه به تکاپو افتاده بودند. همکاران در پی مرخصی ایام عید بودند و صحبت هایشان حول قیمت اجناس و ترندهای لباس و کیف و کفش و لوازم آرایش خلاصه می شد. هر کس برنامه ای برای تعطیلات داشت مهاجرین اکثرا در برنامه ریزی سفر و بازگشت به زادگاهشان بودند و بومی ها هم در تدارک میزبانی ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان تقدیر ترانه - پارت 98
همین که از شرکت خارج شدم اشک هایم جاری شد. می خواستم به منزل بروم ولی پشیمان شدم و با تاکسی خودم را به ساحل زیبا و دریای باشکوه و نیلگون خلیج فارس رساندم. روی شن ها نشستم و دلم را با دیدن موج های خروشان آرام کردم. گوشی را بیرون آوردم تا با عبد تماس بگیرم که متوجه شدم شارژ گوشی تمام شده است. یک ت...
بروزرسانی در : ۱۳ ساعت پیش
