تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت هشتاد و هشتم :
هنوز ده دقیقه نگذشته بود که فامیل یکی پس از دیگری وارد شدند و فرزاد تا داخل اتاق به دنبال آنها می آمد و هشدار میداد و به تخصصش استناد می کرد ولی کسی اصولاً توجه نمی کرد. ناهارم را یکی از خدمه به اتاق آورد. میلی به غذا نداشتم. ولی وقتی خط و نشان عمو را به خاطر آوردم به زحمت چند قاشق سوپ خوردم و سینی را روی میز کنار تخت گذاشتم. از جایم بلند شدم و به سمت تراس رفتم تا کمی هوا بخورم ولی با یادآوری آ

لطفا صبر کنید...

زهره
0خداروشکر که با فرزاد ازدواج نکرد😍🤣🤣