تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت هشتاد و پنجم :
گوشی را برداشتم و به فرزاد زنگ زدم و گفتم: فرزاد، لطف کن خودت و میترا و سامان و کیوان بیاید تو آلاچیق. کس دیگه ای هم باهاتون نباشه لطفاً. ... نه چیزی نیست ... منتظرم.
هر چهار نفر آمدند نگرانی در صورتشان موج میزد و با بهت به من نگاه می کردند.
-بشینید بچه ها.
-چی شده ترانه؟ اتفاقی افتاده؟
-نه کیوان چیزی نیست. می خواستم ازتون یه کمک بگیرم. نمی خواستم جلوی بقیه صحبت کنیم شما که می دونید
لطفا صبر کنید...
