تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت هشتاد و چهارم :
فرزاد با خوشحالی از مازیار تشکر کرد و بعد گوشی به دست از ما دور شد. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: به دوستم گفتم براشون بلیط بگیره. فردا صبح میرسن تهران، خودمم میرم میارمشون اینجا. ممنونم ترانه، مهشید خیلی خوشحال شد. حالا چطوری به مامان اینا بگم؟
-فرزاد من قبلاً صحبت های عمه رو با تو شنیدم. اونا از خداشونه که تو زودتر بری سر زندگیت. منظورم همسر و دخترته.
-شاید حق با تو باشه. الان میرم باها
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

دلارام
0واقعا اینکه ترانه انقدر داره همه چیز رو با لجبازی رها میکنه اذیت کنندس😟🥲