پارت هشتاد و چهارم :

فرزاد با خوشحالی از مازیار تشکر کرد و بعد گوشی به دست از ما دور شد. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: به دوستم گفتم براشون بلیط بگیره. فردا صبح میرسن تهران، خودمم میرم میارمشون اینجا. ممنونم ترانه، مهشید خیلی خوشحال شد. حالا چطوری به مامان اینا بگم؟
-فرزاد من قبلاً صحبت های عمه رو با تو شنیدم. اونا از خداشونه که تو زودتر بری سر زندگیت. منظورم همسر و دخترته.
-شاید حق با تو باشه. الان میرم باها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت فرزاد در رمان تقدیر ترانه فرزاد
تصویر شخصیت کیوان در رمان تقدیر ترانه کیوان
تصویر شخصیت مهران در رمان تقدیر ترانه مهران
تصویر شخصیت پارسا در رمان تقدیر ترانه پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان تقدیر ترانه سامان
تصویر شخصیت ترانه در رمان تقدیر ترانه ترانه
تصویر شخصیت میترا در رمان تقدیر ترانه میترا
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    0

    واقعا اینکه ترانه انقدر داره همه چیز رو با لجبازی رها میکنه اذیت کنندس😟🥲

    ۶ ساعت پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    کاملا موافقم عزیزم👌🏻 اما به نظر میاد می خواد بهانه های دخالت خانواده رو حل کنه😔

    ۱ ساعت پیش
  • آنا

    0

    امیدوارم بعدا محتاج فامیل دلسوز تر از مادر نشه

    ۷ ساعت پیش
  • سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان

    منم همینطور عزیزم👌🏻✨

    ۷ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️