پارت چهل :
نگهبان چشمی گفت و به سرعت دور شد. در همان حین که در اتاق چهارم باز میشد تا طلوع بدون توقف واردش شود، ابریشم بازوی سجاد را گرفت و او را کشید. با وارد شدن به اتاقی که یخچال های پر سر و صدا درونش جای داده بودند، به دستور طلوع کسی همراهش داخل نیامد. با بسته شدن آن در، سجاد ایستاده در وسط اتاق سه در چهاری که یخچال هایش بدجور سر و صدا میکردند جلوی دماغش را گرفت زیرا بوی خاک و هوای مرطوب دماغش را ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂😂بهترین کامنت
۳ ماه پیشپونه
0طلوع کنسل شدی براااااام😭
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
حالا بخاطر یه قتل ازش رو برنگردون
۴ ماه پیشپونه
0😂😂😂😂آره بابا پیش اومده حالا بخاطره تو یک شانس دیگه میدم بهش
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره از دستش در رفت🥲
۴ ماه پیشمهسا
0موضوع خیلی دارک شده ولی بنظر من فضاسازی و توضیحات این موضوع اونقدری که باید حس انزجارو برا من بیان نمیکنه البته این نظر شخصیه منه
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بله سعی کردم زیاد دقیق نشم روش چون حساب کن وقتی شما میخونی و هم میریزی من نویسنده چقدر بیشتر روم تاثیر می ذاره.
۴ ماه پیشمهسا
0نمدونم چرا انگیزمو برا خوندم ادامه داستان از دست دادم
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نمیخوای بدونی آخرش چی میشه؟
۴ ماه پیشمهسا
0تو داعش هم این کارا قفل بوده😅😅 خییلی دارک شده واقعا دیگه مغزم کشش نداره
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
موافقم این صحنه ها واقعا همه پسند نیست
۴ ماه پیشهستی
0چه خوب امروز پارت داشتیم🙌 طلوع رو خیلی دوست دارم،قبول دارم کارای بدی می کنه ولی خب دوستش دارم:)) طبیعی نیستم نه؟!!👀
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
به قول یه دوستی می دونم نیتش خوبه ولی نمی تونم ثابت کنم
۴ ماه پیشسارا
0توف تو قبرت دختر روانیییی😡😡😭 🤬
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
👩🦯😔
۴ ماه پیشبهار
0دلم واسه سجاد کبابه🥲🥲 علی رضوی نمیاد؟ عکسشو توی شخصیتا دیدم
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
صبر داشته باش.
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برکه
1بیا معده من و ببر نابالغ نیست ولی خ ب درد من نمیخوره شاید ب درد شما خورد 😂