پارت بیست و سوم :

فصل چهارده

راس ساعت ده صبح دوشنبه، در چوبی اتاق قرمز مجدد به صدا در آمد. سجاد به سختی از زیر پتو بدنش را حرکت داد و بعد اصلا تعجب نکرد که بدون اجازه‌اش در باز شده بود. به هر حال او در اینجا همچون داخل اتاقش در اداره قدرت نداشت!
در که باز شد، پلک‌های سجاد پرید تا بتواند شخص وارد شده را ببیند. خدا‌خدا کرد که ابریشم نباشد و خداروشکر نبود.
این پسر جوان را می‌شناخت. با همان دیدار Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Lyanna kane

    0

    مثل همیشه جزییات باارزشش

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ هفته پیش
  • Hajar

    0

    سجاد🥺 تو که *** رو هم خوندی ...چرا انقد مقاومت کردی که این بلا رو سرت بیاره اخه؟ یجور ترتیب شو میدادی نتونه راه بره زنیکه گاوساله رو😮 💨😬

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😬🤦🏻‍♀️ بچم غرور داشت

    ۷ ماه پیش
  • یاسر

    0

    عاشق دیالوگای سجاد و بهارم.. بنظرم این پارت ارزش چن بار خوندنو داره

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😁 باعث شادیه

    ۷ ماه پیش
  • پونه

    0

    ممنون از نویسنده عزیز ❤️ ولی من دارم به بهار حسودی میکنم بابت داداش به این خوبی 😭

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره واقعا داداش به این خوبی نعمته🥺 قربانت

    ۸ ماه پیش
  • Aram

    0

    میخوامشون منم روش گراش زدم چه برسه به ابریشم سرخ

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قبول داری که سجاد جذاب تره؟

    ۸ ماه پیش
  • Aram

    0

    علی و سجاد چرا اینقدر خوشگلننننننن

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هعی متاسفانه موافقم🤦🏻‍♀️😂

    ۸ ماه پیش
  • برکه

    0

    منو باش از قیافه رضا و علی خوشم اومده هلپ مییی

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂 یعنی سجاد ندوست؟ چرا پس من اینقدر باهاش ارتباط گرفتم.

    ۸ ماه پیش
  • برکه

    0

    اونم جذاب خدایی میدوستمش ولی بیشتر رضا

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قبول دارم

    ۸ ماه پیش
  • سارا

    0

    مرسی نویسنده باوجود محدودیت ها برای بیان شرایط دیوونگی ابریشم ، بازم مطلب رو میرسونی وممنون بابت پارت طولانی ، ببینیم سجاد چی تو ذهنشه😁 عکسای شخصیت هاهم عالی ، رضا تصورم بهش داغون بود، خیلی بهش بها دادی بااین عکسه 😂😂😂

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اگر بدونی چقدر توی ویرایش سعی می کنم کوچولو کوچولو اضافه کنم که خط قرمز برنامه رو رد نکنه🤦🏻‍♀️😂 رضا شخصیت مهمیه 😎

    ۸ ماه پیش
  • مرضیه دهستانی

    0

    مرسییییی بابت پارت جدید😍😍😍

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت😍

    ۸ ماه پیش
  • مهین

    0

    خسته نباشی نویسنده عزیز،قلمت پایدار عالی بود به نظرم سجاد کاری کنه که ابریشم سرخ با پای خودش بره پیش سجاد

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم خوشحالم کردید. اره، منم همین نظر رو دارم. باید ببینیم چی میشه.

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️