پارت بیست و دوم :
هر چهار نفر چشمی گفته و به سرعت از اتاق خارج شدند. به هر حال دیگر محال بود سجاد بتواند جان خانم را تهدید کند! در حالی که سجاد به سختی بدنش را حرکت میداد تا زنجیر ها را باز کند، تا مچ دستش را با آنکه درد زیادی داشت، هر طور شده از میان بستها بیرون بکشد.
اما طلوع خونسرد تقلای بیفایدهاش را نگریست و لذت برد. بعد سمت انتهای اتاق پانزده متری رفت. از کنار تخت گذشت و وقتی مشغول بیرون آوردن ک
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
غرور داره
۳ ماه پیشپونه
0سجاد این باره سومه داری رو همه تف میکنی، لامایی مگه مرد؟
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂 کار دیگه ای از دستش بر نمیاد فعلا👩🦯
۵ ماه پیششبزده
0🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۴ ماه پیشZizi
0خودکشی؟! شایدم با وسایل روی میز می خواد طلوع رو بکشه؟
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤔شاید روی میز چیا بود
۵ ماه پیشیاسر
0اونی که صدایی شنیده بود کی بود!؟
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بهار و خدیجه بودن
۵ ماه پیشAsiaz81
0خسته نباشید 💐 بهترین بود
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوشحالم کردید با نظرتون💚
۵ ماه پیشفن همه
0بااینکه فقط تاجایی که رایگان بود خوندم ونتونستم فعلا بگیرمش ولی واقعا شاهکار بود ومن به شخصه دوسش داشتم امیدوارم به زودی به جمع خواننده ها بپیوندم💖💖💖💖💖
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنون از دیدگاه جذابت، الان رمان تخفیف خورده💚
۵ ماه پیشMarzi
0فدات فاطمه بانو
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🌱
۵ ماه پیشMarzi
0فاطمه بانو دست مریزاد.مثل همیشه عالی بود
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت خوشحالم کردی 💚
۵ ماه پیشسارا
0نویسنده ، فرشته خوان زاده همون ابریشم سرخه؟
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اطلاعی ندارم عزیزم😁
۵ ماه پیشسارا
0😂چه عجیب ، مگه میشه؟
۵ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره چرا نشه😂
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

دینا
0عاقلانه ترین فکری که به ذهن هر ادمی میاد اینه که باهاش راه بیاد ولی خب از اونجایی که سجاد عاقل نیست..نمیدونم