پارت سی و یک :

فصل هجده

پس از آنکه رضا بدون هیچ مسکنی بازوی زخمی طلوع را بخیه زد و خون های روی دستش را با پنبه‌ی الکلی تمیز کرد، در جعبه را بست. از روی تخت برخاست و در حالی که طلوع را سمت حمام هدایت می‌کرد، چشم غره‌ای به سجاد رفت. لبخند واضحی که روی صورت آن پسرک نقش بسته بود، می‌توانست هر آن جانش را بگیرد! یعنی اگر آن پسر توسط رضا بمیرد، فقط و فقط تقصیر خودش است و بس!
طلوع را به سمت حمام برد. از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    حالا مشخص شد رضا این وسط چه نقشی داره ، ممنون فاطمه جون ، بابت پارت روزانه خیلی خوب میشه 😍👍، خدا به داد سجاد برسه ، فقط من قضیه چک کردن سینشو نفهمیدم یکی یه توضیحی بده

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم. چک کردن سینه منظورش همون بود دیگه

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    0

    ن منظورم اینه چرا باید چک کنه؟! 🫠 نکنه ردیابی چیزی همراهشه ما درجریان نیسیم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    می‌دونم، منظورش این بود میخواد سینش رو ببینه لابد یه کاری باهاش داره که به سینش مربوطه 🤭

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    0

    اووو یس 😂😂😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂

    ۵ ماه پیش
  • برکه

    1

    ناموسا خیار خیلی خوشمزس طلوع ایز د بست

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره منم عاشق خیارم البته کنارم دوست دارم

    ۵ ماه پیش
  • برکه

    0

    نم نم خوشمزس😋

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بدجور

    ۵ ماه پیش
  • مهین

    0

    سلام نویسنده عزیز ممنونم از رمان زیبات و قلم خوبت واز این که هرروز قرار پارت داشته باشیم از،شما سپاسگزارم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنون که همراهی می‌کنید

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    چقدر خوبه هر روز پارت داشته باشیم 💋 مرسی خانم نویسنده❤️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم فعلا سرم خلوته💚

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    دعا کنم سرت خلوت باشه زود زود برامون پارت بزاری؟😁

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دعا کن😁

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    اصلا نمیتونم درک کنم چرا طلوع رو انقدر دوست دارم؟ 😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂 من درک می کنم

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    خداروشکر 😂❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!