پارت بیست و یک :
سجاد با حرص دستش را که پارچه مبلی را میفشرد، حرکت داد. پهلوی طلوع را قدرتمند گرفت و او را شتابان به عقب هل داد. سپس خشمگین غرید:
- من مال تو نیستم! یادت نره ما یه قرارداد داریم! صیغه!
طلوع بیتوجه به حرف سجاد، با لذت دوباره خودش را روی او انداخت و در حالی که گونههای سرخ و داغش را لمس میکرد، خیره به صورت پسرک که تنها دو سانت با او فاصله داشت، لب زد:
- معامله؟ واقعا جدیش گرفتی؟
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂 ای بابا ازش لذت ببر
۷ ماه پیشپونه
0وای چقدر این پارتا با آهنگ بدون نقص میشن ❤️
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
موافقم. بخاطر انرژی زیادی که دادی، یه پارت هدیه میدم. برم ویرایش بزنم بیام ارسال کنم. فقط شاید یکم طول بکشه 🍁
۷ ماه پیشپونه
0😭❤️زبان قاصره از این حجم شادی که برما روانه کردی نویسنده جان
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم 🍁 کامنت هات برام با ارزش هستن.
۷ ماه پیشپونه
0عزیزی شما 🥹❤️
۷ ماه پیشیاسر
0سورپرایز جالبی بود ولی پس ورا دنبال خطبه بود اتلاف وقت!؟
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سجاد معتقده. براش مهم بود💚
۷ ماه پیشمهین
0ممنون نویسنده عزیز من چند روز بود که گوشی در دسترسم نبود وگر نه زودتر پیام تشکر می فرستادم خدمتتون عالی بود و هیجان زیاد برای پارت بعدی رو داریم
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنون دوست عزیز. خیلی خوشحال شدم🌱
۷ ماه پیشسارا
0یعنی استاد تموم کردن در مواقع حساسی یعنی تامیایم یکم بریم تو داستان تموم میشه اخههه چرا 🥲🥲🥲
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چاکریم 😎😁
۷ ماه پیشبرکه
0بعلههههه خانوم BDSM تشریف دارن عالی شد عالی
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بهتر از این نمیشه😎
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Zizi
0با نام و یاد خدا خودمو خیس و سکته می کردم😂