پارت بیست و هفتم :

الکس از خدایش بود این کار را بکند اما بخاطر تاکید خانم در رابطه با سجاد، نگاه پرسانش را به ابریشم سرخ داد. وقتی صورت خمشگین خانم را دید که به او خیره بود، آب دهانش را نگران قورت داد.
- سجاد جایی نمیره!
همان موقع صدای خشمگین فرشته کل سالن را در برگرفت و باعث شد الکس و راننده‌ی جایگزین که رنگش به مانند گچ شده بود، از جا بپرند.
- مگه نشنیدی چی گفتم؟ این هرزه رو ببر و بکشش!
بهار جیغ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مرضیه دهستانی

    0

    خسته نباشی عزیزم😍💓

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عشقم💚

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    خانم نویسنده عیدی نمیدین؟😁

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🤭میدم

    ۵ ماه پیش
  • پونه

    0

    بابا دلمون خوش بود لااقل فرشته آرومتره 😐😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    زود قضاوت کردین

    ۵ ماه پیش
  • برکه

    0

    فرشته حالا خدایی با روانی بودنت کاری ندارم ناموسا دلت میاد سجاد و بهار بمیرن ؟ حیف اون همه خوشگلی نیست زنیکههههه

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    والا، دیدی میگن خدا یه خری بهت میده یاد خر قبلی کنی؟

    ۵ ماه پیش
  • برکه

    0

    حق با اومدن این قدر طلوع رو میدونم

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ایشالله بدترش نیاد

    ۵ ماه پیش
  • zizi

    0

    بابا این فرشته که روانی تره😂بیشتر بهش می خوره اسمش شیطان باشه تا فرشته🤦

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    تا ابد حق😂 عزرائیل

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    0

    عجب قاراشمیشی شد 🫥☠️

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه بدم شد

    ۵ ماه پیش
  • مهین

    0

    وای خدایا چقدر هیجان داشت این پارت مشخص نیست چی پیش،میاد

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا، نمیشه فهمید این احمقا میخوان چه کنن

    ۵ ماه پیش
کپی شد!