پارت سی و نهم :
در آهنی که پشت سرشان بسته شد، نور اتاق را تنها یک مربع سیسانتی از بالای سقف تامین میکرد. در آن اتاقی که گرد و غبار درونش موج میزد، سجاد هشت دختر شانزده ساله را دید که همگی با ترس به آنها نگاه میکردند. وحشت درون نگاهشان بدن سجاد را لرزاند و دیوار دور قلبش را فرو ریخت. نه، این نگاههای ترسیده و هراسان لایق سجاد نبود. چطور میتوانست به آنها بفهماند که او از تبار این خونخوار ها نیستØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یزید پیشش کلاس رفته
۵ ماه پیشپونه
0از اینجا به بعد رمانو فقط به این امید دارم میخونم که سجاد انتقامه همه ی اینارو از طلوع بگیره 🙁
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اِ، یعنی دیگه عشق و عاشقی تمومه؟
۶ ماه پیشپونه
0تمومممممممم
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ای بابا هنوز رمان شروع نشده که
۶ ماه پیشسارا
0آدم همچین چیزی رو برای حیووناهم قفل میدونه چه برسه به انسان 😡 من جای سجاد بودم ، قید زندگیو میزدم ولی طلوع رو میکشتم ، دختره روان پریش 😡
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
میگن چی؟ همراه هم بمیریم؟
۶ ماه پیششقایق
0اخیشش فکر کردم قراره سجادو شهید کنه🤣
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شهیدش که نمی کنه😁
۶ ماه پیشپونه
0خانم نویسنده علی کجاست؟ لااقل کاش اون زودتر بیاد سجادو نجات بده 😭
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
به زودی میاد
۶ ماه پیشبهار
0سجاد بیچاره چقدر تحت فشاره☹☹
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اصلا نمیخوام جای اون باشم
۶ ماه پیشپروانه
0باورم نمیشه یعنی اینطورباندهایی توایران هم بوده مگه میشه به هموطنت اینطورجنایتی بکنی ازداعش بدتره😭😭😭
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
امیدوارم نباشه بیا نیمه پر لیوان رو ببینیم
۶ ماه پیشمهین
0خدای من با چه باندی سر و کار داریم خدا به داد سجاد برسه
۶ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
واقعا خدا رحم کنه
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

برکه
0طلوع خیلی یزیدی تف