پارت سی و هفتم :

فصل بیست و یک

یک ساعت کامل طول کشید تا به مقصد برسند. از بیابان و کارخانه‌های بسیاری گذشتند تا در نهایت، سجاد تابلوی سبز رنگ کنار جاده را دید. میبد ده کیلومتر، اردکان پانزده کیلومتر!
در شهرستان های مجاور یزد چه می‌کردند؟ طلوع همچنان سرش روی شانه‌ی سجاد مانده و چشم هایش را بسته بود. کمر سجاد بخاطر صاف نشستن خشک شده است اما ترجیح می‌داد این زن خواب بماند. زیرا حوصله‌ی سر و کله

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    بسم الله فکر بهشم باعث شد نفسم بگیره

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هنوز کجاش رو دیدی

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    😂😂 دختره چه توان بالایی داره واقعا

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ای بابا 🤦🏻‍♀️🤣

    ۴ ماه پیش
  • پونه

    0

    لابد باباش باعث شده که طلوع تا این حد آزار دیگران براش لذت بخش باشه

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    احتمالا

    ۴ ماه پیش
  • زهره

    0

    من منتظر کارای باحالشون بودم کهههه استخر و آب

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂🤦🏻‍♀️ صبر داشته باش

    ۴ ماه پیش
  • مهین

    0

    خسته نباشید اگه امکانش هست زود به زود پارت بزارید الان انتظار برای پارت بعدی خیلی سخته

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود چشم امروز هم پارت داریم

    ۴ ماه پیش
کپی شد!