لیست کلیه پارتهای رمان تب : پارت های 21 تا 38
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان تب - پارت 21
پدر بدن مرده بود. لیوان کنار دیوار هنوز شکسته بود؛ اما سکوت او نه. حبس پا بر جا بود. فقط به جای من بدن حبس میشد. خودش خودش را حبس میکرد. فردا صبح شوالیه بهمان سر زد. دو شاخه انگور درست شبیه قبلیها برایم خریده بود. پرسید: "کجا بزارمشان؟" گلدان کنار اجاق گاز را نشانش دادم و گفتم: "آنجا." به ساقه...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان تب - پارت 22
"از قصد اینطور میکند که مردم هیچ چیز نتوانند بگویند. به تینا میگویم بابا اینجور است. راه به راه جواب من را میدهند که بابای تو سختگیر نیست. قدر بابایت را بدان. اگر بابای من بابایت بود چه کار میکردی؟ از این اراجیف! من چرا بابای تو را داشته باشم؟ هر کسی بابای خودش را دارد. مشکلات بابای خودش را د...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان تب - پارت 23
مادر بدن میگفت دهانش بیش از حد گشاد است. انگار در قابلمه در صورتش کوبیدند. و عمو ارژنگ میخندید. کاش پدر بدن دوباره میمرد. کاش همان گریهاش را میکرد. رفتیم خانهشان. بابایش روی کاناپه نشسته بود. عینکش را زده بود و "جنایات و مکافات" میخواند. با دیدنمان هم اخم کرد، هم سلام. نمیدانم اول سلام ب...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان تب - پارت 24
چند روزی از دور تماشایش میکردم. از پشت در کلاس. از چند پله بالاتر در راهرو. از کنار درخت توت دانشگاه. یک بار که تماشایش میکردم، ناگهان غیب شد. نمیتوانستم تصویرش را پیدا کنم. نفسم در سینه حبس شد. انگار ده هزار تومانی که مادر بدن داده بود تا برای مهمانها شکلات بخرم را گم کرده بودم. کوچه را سان...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان تب - پارت 25
نوری که بر صورتم میتابید برایم حکم قارقار کلاغ و پارس سگی را داشت که به تقلید از عمو ارژنگ زلزله را پیش بینی میکرد. "کمی صحبت کنیم." چشمانم را بسته بودم تا خود را به خواب بزنم و از لابهلای مژههایم به اطراف مینگریستم. گرچه حاجت به این کار نبود؛ چرا که بدن مطابق معمول به من نگاه نمیکرد. "از ک...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان تب - پارت 26
عمو سیاوش ککش نمیگزید. چند وقت به چند وقت سری میزد و شربتی میخورد و میرفت. به خیال او غلظت شربت مهمتر از غلظت آرایش زن برادر سابقش بود. نه تنها مادر بدن زن برادر سابق او شده بود؛ بلکه ما نیز برادرزادههای سابقش شده بودیم. چون دیگر برادری نداشت که بخواهد برادرزاده داشته باشد. عمو ارژنگ چند با...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان تب - پارت 27
او هیچ کاری نکرده بود؛ اما تمام کارهایی که دیگران میکردند دقیقاً به خواست او بود. بی آنکه خودش دست به سیاه و سفید بزند. بی آنکه دست به سیاه و سفید بزند، ظرفها شسته میشد؛ لباسها پهن میشد و غذا سر سفره برده میشد. من و هیچ کس دیگری او را در حال انجام هیچ کاری دستگیر نمیکردیم. و من یک شب او ر...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان تب - پارت 28
این بار هم نتوانستم دستورات پدرش را اجرا کنم. اخم کرد. مثل همیشه لیوان را با یک دست و تنها دو انگشت نگه داشته بود. نگاهش را به زمین دوخت. آستین پیراهن راحتی و پارچهای اش را از داخل گرفت و به سردی پرسید: «اینها برای مناند؟» برای هزارمین بار به گلها نگاه کردم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم. ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان تب - پارت 29
کیسههای پر از میوه را دستم گرفتم و به سوی خانه راه افتادم. آفتاب به هیچ ملاحظهای صورتم را میسوزاند. کوچهها خلوت بودند. انسانها از شدت گرما در خانههاشان پنهان شده و درختهای سرو و کاج را جلو فرستاده بودند. سر راه به یک کاج برخوردم. یک کاج با دانههای آبی. یکی از دانههایش را برداشتم. همانطور...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان تب - پارت 30
«سلام! حالتان چطور است؟ احوال پدر، خانم آژند؟» چشمانم دو دو میزد. سرم را بالا آوردم و به سختی لیلیوم را نگاه کردم. لبخند متقابلی بر لب نشاند. مطابق انتظار. گویا دو ساعت بعد از نیمه شب پنجره اتاقم را باز کنم تا ببینم ماه در آسمان است یا خورشید. «سلام. ممنونم آقای یوسفی. سلام رساندند بهتان.» حرفه...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان تب - پارت 31
از چهرهی مادر بدن میشد استنباط کرد که چندان از اضافه شدن زمین به جمع خانوادهمان راضی نیست. من اما خرسند بودم. تا پیش از این احساس گناه میکردم که مادر بدن خانه نمیماند و بدن و قوانینش تنها ماندهاند. که شان بدن تنزیل یافته و مثل ماموران ایست بازرسی، انگورهای بیاهمیت من را توقیف میکند. احساس...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان تب - پارت 32
سرش را به نشانه نفی تکان داد و تکرار کرد: «کسی به بزرگی بدن وجود ندارد آقا. او هیچ نیازی به ما ندارد؛ اما تمام ما به او احتیاج داریم. اگر بدن نبود، هیچکدام ما نبودیم. خوردن زردآلو واجب است و بدن به من کلاه دادند. موهایم را شانه زدم؛ دیروز صبح. باید ایمان داشته باشید؛ این تنها راه نجات است.» احساس...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان تب - پارت 33
اینها را میگفت و دو دستش را بر سرش میکوبید. شوالیه اخم کرد. «رفتارهایت قدیمی شده. هر زمان خواستی، مفصل دربارهاش صحبت میکنیم.» بدن به خودزنی ادامه داد. به میز حملهور شد. ظرف میوه را شکست. من نترسیدم. میوه پلاستیکی در آن نبود. شلیلها کف خانه قل میخوردند و بدن دنبالشان میدوید. دنبال شلیله...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان تب - پارت 34
به جایش پاسخ عامهپسند و معقولتری دادم: «پس پیش نیامده در چلهی تابستان از عمو سهراب تخته ببازی. اگر تجربهاش را داشتی، میفهمیدی سیگار کشیدن در هر موقعیتی لطف خاص خودش را دارد.» بوی سوختگی آمد. نمیشد فهمید بوی غذاست، موهای شوالیه یا زندگی من. «من هر روز زندگیام میبازم بُن. سیگار هیچوقت لطفی ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان تب - پارت 35
چشمانم بالا آمدند و خود را آماده کردم که لیلیوم، مثل عروسک جایزه ماشینهای سکهای، از میان چنگکشان بیافتد. اما نیوفتاد. شگفتزده شدم. به سمت دستشویی دویدم و به سر و صورتم آبی زدم. صبحانه نخورده به اتاق مشترکمان با بدن رفتم تا حاضر شوم. بدن در اتاق نبود. میان دو شلوار جینی که داشتم، یکی را برگزید...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان تب - پارت 36
با خودم گفتم اگر پیدایت نشود، باید آرزو کنم فرشتهای بیاید و کوچکم کند. مثل آلیس! نه! بندانگشتی! بعد هم سریع میرفتم در شیشه مربا و میان گلهای رز پنهان میشدم؛ چون اگر پیدایم میکردند، یا باید با بهنام ازدواج میکردم یا یک موش کور پیر!» ذهنم را برای شنیدن طومارهای او خالی کرده بودم. حتی اگر در ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تب - پارت 37
من دست چپ لیلیوم را گرفته بودم و او با دست دیگر موهایش را پشت گوشهای الفی شکلش میداد. باد، گلسرهای پروانهای که دور تا دور سرش نشسته بودند را تکان میداد و آدم خیال میکرد واقعاً دارند پرواز میکنند. به آلاچیق رسیدیم. ملودی از جا بلند شد و او را در آغوش گرفت. دیگران هم سلام میکردند و با من و...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تب - پارت 38
پای پانزده هزار تومانی که خرج هیچ چیز نشد و در جیبم ماند را هم وسط نکشیدم. این فقط یک اعتراف بود: از اسمش مشخص است. باید به گفتن چیزهایی که منتهی به بگو بخند جالبی مخلوط با کمی شرم میشوند بسنده کرد. از طرفی فایده دیگری هم دارد: آدم را از شر مسائل آشوبناک در موقعیتهای عادی و روزمره خلاص میکند. ...
بروزرسانی در : ۱۸ ساعت پیش
- 1
- 2
