تب به قلم آیناز تابش
پارت سی :
«سلام! حالتان چطور است؟ احوال پدر، خانم آژند؟» چشمانم دو دو میزد. سرم را بالا آوردم و به سختی لیلیوم را نگاه کردم. لبخند متقابلی بر لب نشاند. مطابق انتظار. گویا دو ساعت بعد از نیمه شب پنجره اتاقم را باز کنم تا ببینم ماه در آسمان است یا خورشید. «سلام. ممنونم آقای یوسفی. سلام رساندند بهتان.» حرفهای بدن یکی یکی رنگ میگرفتند. مثل پیشبینیهای عمو ارژنگ. لبخندهاشان. بیاعتناییشان به من.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
