تب به قلم آیناز تابش
پارت بیست و نهم :
کیسههای پر از میوه را دستم گرفتم و به سوی خانه راه افتادم. آفتاب به هیچ ملاحظهای صورتم را میسوزاند. کوچهها خلوت بودند. انسانها از شدت گرما در خانههاشان پنهان شده و درختهای سرو و کاج را جلو فرستاده بودند. سر راه به یک کاج برخوردم. یک کاج با دانههای آبی. یکی از دانههایش را برداشتم. همانطور که به راهم ادامه میدادم، آن را مثل یک گوی کوچک در دستم چرخاندم. رنگ آبیاش را به انگشتا
لطفا صبر کنید...
