تب به قلم آیناز تابش
پارت بیست و یک :
پدر بدن مرده بود. لیوان کنار دیوار هنوز شکسته بود؛ اما سکوت او نه. حبس پا بر جا بود. فقط به جای من بدن حبس میشد. خودش خودش را حبس میکرد. فردا صبح شوالیه بهمان سر زد. دو شاخه انگور درست شبیه قبلیها برایم خریده بود. پرسید: "کجا بزارمشان؟" گلدان کنار اجاق گاز را نشانش دادم و گفتم: "آنجا." به ساقههای گیاه در گلدان آویختشان و بعد مرا در آغوش گرفت. ناهارش را خورد و رفت. نزدیک عصر بود که بدن به آش
لطفا صبر کنید...
