تب به قلم آیناز تابش
پارت بیست و سوم :
مادر بدن میگفت دهانش بیش از حد گشاد است. انگار در قابلمه در صورتش کوبیدند. و عمو ارژنگ میخندید. کاش پدر بدن دوباره میمرد. کاش همان گریهاش را میکرد. رفتیم خانهشان. بابایش روی کاناپه نشسته بود. عینکش را زده بود و "جنایات و مکافات" میخواند. با دیدنمان هم اخم کرد، هم سلام. نمیدانم اول سلام بود یا اخم. کمی طول کشید تا بتواند شرایط را تحلیل کند. بعد با انگشتش و بدون حرف به من اشاره کر
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
