تب به قلم آیناز تابش
پارت چهل :
صورت لیلیوم که همیشه مثل گچ سفید بود، سرخ شده بود. بریده بریده ضجه میزد و به لباسهایم چنگ میانداخت. هلش دادم. فریاد میکشیدم و جملات نامفهومی میگفتم که شبیه فحش و ناسزا بودند. «ببخشید. ببخشید. راست میگفتی. حق با تو بود عزیزم. اصلا ایده خوبی نبود. هر کاری تو بگویی انجام میدهیم. میخواهی برویم؟ میرویم. قول میدهم. باور کن. هر کاری...» «خفه شو!» ساکت ماند. کاش از خواستهام اطاعت نم
لطفا صبر کنید...
