دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان اجتماعی تب اثر آیناز تابش

رمان تب

  • زبان فارسی
  • 25.3K 👁
  • 102 ❤️
  • 74 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان اجتماعی تب

کنار حوض ایستاده. پیراهن‌‌ها آویخته از رخت‌آویز برایش اشک می‌ریزند‌‌. سپر روی زمین افتاده؛ آب قلقل می‌‌کند و قایق غرق شده. هیچ گلی در باغچه نیست. لیلیوم، لیلیوم در لیوان شیر، لیلیوم پشت در انبار، لیلیوم در تنگ ماهی، لیلیوم زیر نور کریستال آباژوری. لیلیوم از باغچه گریخته، به ازای هر گام گلبرگی از او بر جا مانده و در گوشه‌ گوشه‌ی زمین ریشه دوانده. الهام‌گرفته از سمفونی مردگان اثر استاد عباس معروفی

پارت اول

خانه‌ای خالی از انسان، بستنی کیلویی وانیلی نصف و نیمه در فریزر، چراغ روشن آشپزخانه مقابل خاموشی باقی اتاق‌ها و صد البته پنجره. پنجره برای آن‌که در مواقع الزام بتوان خود را پایین انداخت، یا نه، صرفاً از خنکای ملایم شب‌های فروردین لذت برد. تمام این‌ها، چشم‌اندازی از امیال فردی‌ام که در خانه‌های پنجاه متر به بالا محقق نمی‌شود؛ در آن صد متری‌ها نمی‌شود بی‌مقدمه از تخت پایین آمد، به کابینت تکیه داد و سیگار کشید. آن‌جا میدان کلنجار است: باید چند بار این پهلو و آن پهلو شد تا سرانجام کاشف به عمل بیاید که امشب خبری از خواب نیست و بعد کرختی اجازه دارد پتو را از روی سر بکشد و بازی شروع شود. به هر حال حالم خوب شده و این‌ها بهانه‌اند. از تکرار بیزارم، چون رفته رفته مسئله را بی‌ارزش می‌کند.
آن‌قدر تکرار می‌کنم ناخوشم و در انتظار آشفتگی می‌مانم که ناگهان دمش را روی کولش می‌گذارد و می‌رود. کافی‌ست از ژرفای وجود تمنای مرگ کنی تا کوله‌باری از جاودانگی و آرزوهای دیرینه‌ی بشر بر شانه‌ات بریزد. لیست‌ تماس‌هایم را باز کردم. یک بار نه، سه بار. تعداد دفعات اهمیتی ندارد. شک ندارم موبایلم بازی درمی‌آورد. شاید هم بدن مریض شده و درگیر آن‌اند. شاید شیر خانه خراب شده. شاید شام امشب سوخته‌ و دعوایشان شده. شاید شوالیه و زنش دعوتشان کرده‌اند و گرم بگو بخندند. چه می‌دانم، شاید شهاب سنگ افتاده روی سرشان که نگرانم نمی‌شوند. برای یک لحظه به سرم زد به بدن زنگ بزنم. ولی آمدیم و خواب بود. آن وقت هم مادر بدن با من قهر می‌کند هم پدر بدن. پیراهن هنوز هم دنبالم می‌آید‌.
از وقتی او مرده بیشتر هم می‌آید. با من دعوای خونین می‌کند، به قصد کشت می‌زند و راهش را می‌کشد و می‌رود. حتی در آن حد سخاوت ندارد که بماند، حالا که او نیست بماند. به من زل می‌زند. با من مثل قاتل‌ها رفتار می‌کند. وادارم می‌کند او را با بدن و شوالیه تصور کنم. همه‌چیز بخاطر تب است. پیراهن که می‌آید تب می‌کنم.
فصل اول
دروغ و بدن
بدن برادر موردعلاقه‌ام است. البته هنوز مرا بابت اشتباه بزرگ نبخشیده. هشت سالگی‌ام در مدرسه شنیده بودم بدن اسم نیست. بعد از ناهار این را به بدن گفتم‌ و او بلافاصله شروع کرد به چنگ زدن صورتش و جیغ کشیدن. شب که پدر بدن به خانه آمد، یک دل سیر کتکم زد. چند سال گذشت تا شوالیه برایم توضیح داد که بدن از شناسنامه‌ی یکی از بچه‌های مرده‌ی مادرش استفاده می‌کند. از آن‌جایی که نشانی از او در جایی ثبت نشده، می‌تواند هر کسی دلش می‌خواهد باشد. این یکی از عقاید شوالیه بود. آدم می‌تواند درباره‌ی هد چیزی که وجود ندارد و خلافش هم وجود ندارد دروغ بگوید.
در این صورت، دروغ توهم است و توهم‌هم یک عقیده است. عقیده به وجود چیزی که وجود ندارد. عقاید هم که قابل احترام‌اند. از پدر بدن بپرسید. خلاصه آن‌که بدن بدن بود و کسی نمی‌توانست این را زیر سوال ببرد. خانواده در طول این سال‌ها به هر فرزند به گونه‌ای متفاوت عشق می‌ورزید و این شیوه درباره‌ی بدن، نگرانی بود. از بچگی زود به زود مریض می‌شد. عجیب آن‌جا بود که زمستان‌ها با من و شوالیه نمی‌آمد برف بازی تا سرما بخورد و از پا بی‌افتد: از قبل در بستر افتاده بود. شوالیه یک بار آهسته به من گفت مریضی در خونش است. دار و ندارمان برای بدن بود.
تلویزیون و کتاب‌ها و ماشین‌های اسباب‌بازی برای بدن بود. ماهی قرمز شب عید، حتی بعد از مرگش برای بدن بود. دود مبارک اسفند برای بدن بود. صندلی خوش‌رنگ مدرسه برای بدن بود. مادر برای بدن بود و پدر هم برای بدن بود. آخرین بار که "مامان" گفتم، بدن به هم ریخت و دسته دسته موهایش را کند. مامان شد "مادر بدن" و بابا هم که هر سری من یا به ندرت شوالیه را به خاطر بدن کتک می‌زد، "پدر بدن" نام گرفت. تنها یک بار، شوالیه توانست بگوید "پدر من" و بابت احساسات فردی‌اش که به مال و اموال بدن دست درازی کرده بود، مجازات نشود.
سال دوازدهم با معدل ۱۹/۸۳ امتحاناتش را پشت سر گذاشته و شاگرد اول شده بود. در آن لحظات ملکوتی، به قدری سرافراز بودند که یادشان رفت این پدر که شوالیه تصرفش کرده برای بدن است. که معدل ۱۹/۸۳ برای بدن است. به هر صورت والدین ما برای بدن بودند و گاهی هم برای شوالیه. هر گاه قلعه‌ی جدیدی فتح می‌کرد، می‌توانست برای دقایقی پدر داشته باشد و مادر دورش بگردد. چیزی که بدن همیشه در اختیار داشت. من می‌اندیشیدم برایش دلواپس می‌شوند چون حال خوشی ندارد؛ اما این‌طور نبود. شوالیه به او می‌گفتم متکلم‌وحده.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان تب
  • Setayesh

    0

    افتخار میکنم کشورم نخبه هایی مثل شما داره که توی سن کم اینقدر ادبیات قوی دارن..از اعماق قلبم امیدوارم در زندگیتون بدرخشی🎀🎀✨️

    ۱ هفته پیش
  • شیدا

    در پارت 120

    به نظرم اثرتون بخشی از واقعیت های زندگی می تونه باشه که هرگز درک نمی کنیم ، یا بهتره بگم نمی خوایم درکش کنم . البته به من این حس رو میده. شاید یه سبک پیچیده و کلمات در هم تنیده باشه ، ولی این مفهوم رو می رسونه که ما آخرش بدون اینکه درکی کامل از اطرافمون داشته باشیم میمیرم . قلمتان مانا.

    ۱ ماه پیش
  • سالیا

    در پارت 100

    سلام اینازی منن تازه رمانت شروع کردم دوسش دارم خسته نباشی💙

    ۲ ماه پیش
  • ایگرگ

    0

    عالی، متفاوت و جذاب

    ۲ ماه پیش
  • رزا

    در پارت 60

    خدا قوت نویسنده ولی منم اصلا متوجه نمی شم چی به چیه تا پارت ۴ را خوندم ولی دیدیم به درد من نمی خوره موفق باشی

    ۲ ماه پیش
  • بدن

    در پارت 62

    لطفاً این چاپ نکنید زهنم و مغزم به بازی گرفت این چی میگه اصن اسم ایران هست ولی بدن و شوالیه و خوردن ناخن و تیکه های گوشت بدن خودش و اسمش هم بدن خدایا این نویسنده نیست یک بیمار ربات هست چرت و پرت میگه توی زهنم رید بخدا گوزید

    ۳ ماه پیش
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    درک می‌کنم، احتمالا سبک موردعلاقتون نباشه پلتفرم دنیای رمان طیف گسترده‌ای از ادبیات و رمان‌ها رو داره امیدوارم بتونید سبک دلخواهتون رو پیدا کنید

    ۲ ماه پیش
  • Mahta

    0

    رمان طوریه که انگار دارم از یه نویسنده خیلیی مشهور رمان میخونم واقعا باورم نمیشه با این سن کم بتونی همچین شاهکاری خلق کنی

    ۳ ماه پیش
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    نظر لطف شماست

    ۲ ماه پیش
  • ماهک

    در پارت 62

    این پیچیدگی و سبک متفاوت ذهن رو درگیر می کنه برای من رمانتیک حال و هوای عجیبی داره و امیدوارم زودتر به یک مفهموم دست پیدا کنم تا از الان نسبت به خوندن رمانت مشتاق تر بشم

    ۳ ماه پیش
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    🤍🤍

    ۲ ماه پیش
  • Magya

    در پارت 71

    میشه بیشتر بهمون پارت بدی؟ خیلی دوست دارم ببینم به کجا میرسه

    ۳ ماه پیش
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    حتما. پارت‌گذاری به روال عادی برگشته

    ۲ ماه پیش
  • خداوردی

    در پارت 62

    هربارنوشته هات رومیخونم مشکلاتم روفراموش میکنم وبفکرکلمه هامیرم وهمش باخودم میگم چطور این مطالب رونوشتی و.... شاید بعضی ها ازاین نوع داستان یارمان خوششون نیاد ولی من بادقت میخونم حتی بعضی وقتها دوباره برمی گردم ومیخونم آفرین ادامه بده آرزوی موفقیت میکنم برات

    ۳ ماه پیش
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که ارتباط برقرار کردید و حالتون رو خوب کرده🤍

    ۲ ماه پیش
  • ماریجوانا

    در پارت 75

    قلم خاص و قشنگی داری از این مدل رمانا زیاد نیست و فهم و درکشون هم کار هرکسی نیست... کاملا مشخصه که تمام شخصیت ها نمادین و فکر شده هستن امیدوارم روزی مثل استاد معروفی بدرخشی!

    ۳ ماه پیش
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    لطفتونه. ممنونم از آرزوی زیباتون🤍

    ۲ ماه پیش
  • نفس

    در پارت 70

    خیلی عالی می نویسی ممنون

    ۳ ماه پیش
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    مچکرم. لطف دارید.

    ۲ ماه پیش
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    مچکرم. لطف دارید.

    ۲ ماه پیش
  • هانی

    در پارت 70

    به شدت برای پارت بعد لحظه شماری میکنم

    ۲ ماه پیش
  • Sviile

    0

    سلام وقت بخیر نویسنده جان پارت نداریم ؟

    ۲ ماه پیش
  • روژا

    در پارت 71

    بی صبرانه منتظر پارت جدیدم 🫠

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟