خلاصه رمان اجتماعی تب
کنار حوض ایستاده. پیراهنها آویخته از رختآویز برایش اشک میریزند. سپر روی زمین افتاده؛ آب قلقل میکند و قایق غرق شده. هیچ گلی در باغچه نیست. لیلیوم، لیلیوم در لیوان شیر، لیلیوم پشت در انبار، لیلیوم در تنگ ماهی، لیلیوم زیر نور کریستال آباژوری. لیلیوم از باغچه گریخته، به ازای هر گام گلبرگی از او بر جا مانده و در گوشه گوشهی زمین ریشه دوانده. الهامگرفته از سمفونی مردگان اثر استاد عباس معروفی
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تب - پارت 10
فربه بود و قد کوتاه. مثل نمکدان. مثل نمکدان سر سفره و مثل نمکدان سر سفره تنها دارایی ذاتیاش همین چاقی بود. اگر کل محتویات و اعضای بدنش را در یک دیگه آش خالی میکردند، باز هم همینطور باقی میماند. در خانهای که از بابابزرگ به ارث برده بود، اتاق نداشت. هر شش اتاق خانه حکم اتاق مهمان را داشتند و ...
بروزرسانی در : ۵ ساعت پیش
-
رمان تب - پارت 9
به هیچ کداممان نزدیک نبود. وقتی خانهمان میآمد، آمده بود و نیامده بود. روی مبل تک نفره مینشست، لبخند میزد، صورتش را در هم میبرد، آه میکشید و دستش را به دسته مبل تکیه میداد تا زیر سرش بگذارد. ما همسایههایش بودیم. هر روز از کنارمان رد میشد، از تره بار میوه میخرید، گلهای حیاطش را آب میداد...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان تب - پارت 8
برای ما بابابزرگ، همان بابابزرگ نبود؛ اما برای بابابزرگ سیاهسرفه، دقیقاً سیاهسرفه بود، به معنای واقعی کلمه. هر سرفهی عمه رودابه، گوشهای از زندگیاش را سیاه کرد و هنگامی که او جان سپرد، بابابزرگ در سیاهی مطلق باقی ماند. هفت فرزندی که بعد از رودابه زاده شدند، مثل نوشدارو بعد از مرگ سهراب بودند...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان تب - پارت 7
فقط قبل از آنکه کاملاً دور شود گفت: "کسی چیزی نمیفهمد." و من هرگز نفهمیدم اینها را او گفت یا من شنیدم. رگ او نبض داشت یا انگشت من نبض میزد. که قایق واژگون شد یا شناور ماند. فصل چهارم کا.گ.ب و پدر بدن وقتی من به دنیا آمدم، سوسیالیسم مرده بود و حتی چند سال پیش مراسم ختمش را هم گرفته بودند؛ اما ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان تب
سلام خوانندگان عزیز من**امیدوارم حالتون خوب باشه**بنده به تازگی مهاجرت کردم و همین الان تونستم پیامها و نظرات و حمایتهای دوستانه و زیبای شما رو از پنل خودم بخونم**استقبال بینظیر شما از تب من رو بینهایت خوشحال کرد**متاسفانه این مدت من به سایتهای داخلی دسترسی نداشتم و به جز دو سه پارتی که دوست خوبم، نگین حلاف، نویسندهی همین پلتفرم گذاشت، نتونستم ادامهی رمان رو براتون بذارم.**ولی الان دسترسیم برگشته و امیدوارم که مطالعهی لذتبخش و منظمی از تب رو با هم داشته باشیم.**با آرزوی آرامش، حال خوب و بهتر شدن شرایط برای شما و تمامی مردم ایران💞
رزا
در پارت 60خدا قوت نویسنده ولی منم اصلا متوجه نمی شم چی به چیه تا پارت ۴ را خوندم ولی دیدیم به درد من نمی خوره موفق باشی
دیروزبدن
در پارت 62لطفاً این چاپ نکنید زهنم و مغزم به بازی گرفت این چی میگه اصن اسم ایران هست ولی بدن و شوالیه و خوردن ناخن و تیکه های گوشت بدن خودش و اسمش هم بدن خدایا این نویسنده نیست یک بیمار ربات هست چرت و پرت میگه توی زهنم رید بخدا گوزید
۴ هفته پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
درک میکنم، احتمالا سبک موردعلاقتون نباشه پلتفرم دنیای رمان طیف گستردهای از ادبیات و رمانها رو داره امیدوارم بتونید سبک دلخواهتون رو پیدا کنید
۷ روز پیشMahta
0رمان طوریه که انگار دارم از یه نویسنده خیلیی مشهور رمان میخونم واقعا باورم نمیشه با این سن کم بتونی همچین شاهکاری خلق کنی
۴ هفته پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
نظر لطف شماست
۷ روز پیشماهک
در پارت 62این پیچیدگی و سبک متفاوت ذهن رو درگیر می کنه برای من رمانتیک حال و هوای عجیبی داره و امیدوارم زودتر به یک مفهموم دست پیدا کنم تا از الان نسبت به خوندن رمانت مشتاق تر بشم
۴ هفته پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
🤍🤍
۷ روز پیشMagya
در پارت 71میشه بیشتر بهمون پارت بدی؟ خیلی دوست دارم ببینم به کجا میرسه
۴ هفته پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
حتما. پارتگذاری به روال عادی برگشته
۷ روز پیشخداوردی
در پارت 62هربارنوشته هات رومیخونم مشکلاتم روفراموش میکنم وبفکرکلمه هامیرم وهمش باخودم میگم چطور این مطالب رونوشتی و.... شاید بعضی ها ازاین نوع داستان یارمان خوششون نیاد ولی من بادقت میخونم حتی بعضی وقتها دوباره برمی گردم ومیخونم آفرین ادامه بده آرزوی موفقیت میکنم برات
۴ هفته پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که ارتباط برقرار کردید و حالتون رو خوب کرده🤍
۷ روز پیشماریجوانا
در پارت 75قلم خاص و قشنگی داری از این مدل رمانا زیاد نیست و فهم و درکشون هم کار هرکسی نیست... کاملا مشخصه که تمام شخصیت ها نمادین و فکر شده هستن امیدوارم روزی مثل استاد معروفی بدرخشی!
۴ هفته پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
لطفتونه. ممنونم از آرزوی زیباتون🤍
۷ روز پیشنفس
در پارت 70خیلی عالی می نویسی ممنون
۴ هفته پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
مچکرم. لطف دارید.
۷ روز پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
مچکرم. لطف دارید.
۷ روز پیشهانی
در پارت 70به شدت برای پارت بعد لحظه شماری میکنم
۱ هفته پیشSviile
0سلام وقت بخیر نویسنده جان پارت نداریم ؟
۲ هفته پیشروژا
در پارت 71بی صبرانه منتظر پارت جدیدم 🫠
۳ هفته پیشروژا
در پارت 70وای عزیزممم قلمت مانا خیلی قشنگ بود لذت بردم😍
۳ هفته پیششوالیه
در پارت 63این دیگه چیه مگه مریضی با زهن آدم بازی میکنی چرت و پرت هستن با عقل جور درنمیاد واقعا درکت نمیکنم چرا اینو نوشتی داخل برنامه گذاشتی بیماری بخدا
۴ هفته پیش....
در پارت 610عجب منتقد ادبی ای. چه لحن و نقد زیبایی کردی شما ! چقدر مودبانه، چه کلمات گیرا و دلچسبی ! عمویی چندسالته شما؟ زهن آخه؟ زهن؟؟؟؟ کاش سر کلاسای ادبیات کمی بیشتر به توضیحات معلم توجه می کردی. سکته کردم املای کلماتتو دیدم
۴ هفته پیشMiss igreg
در پارت 62زهن؟ چه جالب! قبل از خوندن هر متن باید به ژانر، سبک و خلاصه اون توجه کنی، وقتی با روحیاتت سازگار نیست نباید سراغش بری، نه اینکه بخونی و به نتیجه ساعت ها تفکر و زحمت یه نویسنده، صرفا چون با روحیه ات نمی ساخته، توهین کنی و زیر سوال ببری. این داستان اتفاقا بسیار فکر شده است و تمام کاراکترهاش نمادینن!
۳ هفته پیشMahya
در پارت 71خیلی دوست دارم بدونم چرا پدر و مادر بدن اینطوری به اون بی محلی میکنن یا چرا مادر بدن نمیخواست کسی از محبت کردن به اون داستان پی ببره راستی اسم شخصیت داستان چیه؟
۴ هفته پیش
ایگرگ
0عالی، متفاوت و جذاب