خلاصه رمان تب
کنار حوض ایستاده. پیراهنها آویخته از رختآویز برایش اشک میریزند. سپر روی زمین افتاده؛ آب قلقل میکند و قایق غرق شده. هیچ گلی در باغچه نیست. لیلیوم، لیلیوم در لیوان شیر، لیلیوم پشت در انبار، لیلیوم در تنگ ماهی، لیلیوم زیر نور کریستال آباژوری. لیلیوم از باغچه گریخته، به ازای هر گام گلبرگی از او بر جا مانده و در گوشه گوشهی زمین ریشه دوانده. الهامگرفته از سمفونی مردگان اثر استاد عباس معروفی
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تب - پارت 38
پای پانزده هزار تومانی که خرج هیچ چیز نشد و در جیبم ماند را هم وسط نکشیدم. این فقط یک اعتراف بود: از اسمش مشخص است. باید به گفتن چیزهایی که منتهی به بگو بخند جالبی مخلوط با کمی شرم میشوند بسنده کرد. از طرفی فایده دیگری هم دارد: آدم را از شر مسائل آشوبناک در موقعیتهای عادی و روزمره خلاص میکند. ...
بروزرسانی در : ۱۸ ساعت پیش
-
رمان تب - پارت 37
من دست چپ لیلیوم را گرفته بودم و او با دست دیگر موهایش را پشت گوشهای الفی شکلش میداد. باد، گلسرهای پروانهای که دور تا دور سرش نشسته بودند را تکان میداد و آدم خیال میکرد واقعاً دارند پرواز میکنند. به آلاچیق رسیدیم. ملودی از جا بلند شد و او را در آغوش گرفت. دیگران هم سلام میکردند و با من و...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تب - پارت 36
با خودم گفتم اگر پیدایت نشود، باید آرزو کنم فرشتهای بیاید و کوچکم کند. مثل آلیس! نه! بندانگشتی! بعد هم سریع میرفتم در شیشه مربا و میان گلهای رز پنهان میشدم؛ چون اگر پیدایم میکردند، یا باید با بهنام ازدواج میکردم یا یک موش کور پیر!» ذهنم را برای شنیدن طومارهای او خالی کرده بودم. حتی اگر در ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان تب - پارت 35
چشمانم بالا آمدند و خود را آماده کردم که لیلیوم، مثل عروسک جایزه ماشینهای سکهای، از میان چنگکشان بیافتد. اما نیوفتاد. شگفتزده شدم. به سمت دستشویی دویدم و به سر و صورتم آبی زدم. صبحانه نخورده به اتاق مشترکمان با بدن رفتم تا حاضر شوم. بدن در اتاق نبود. میان دو شلوار جینی که داشتم، یکی را برگزید...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان تب
سلام خوانندههای عزیز من**امیدوارم حالتون خوب باشه**یه صحبتی باهاتون داشتم**ببینید بدون مقدمه چینی بگم که ما هر کدوممون به عنوان نویسنده و مخاطب یه ارتباطی با هم داریم**شما رمانها رو میخونید و لذت میبرید و من هم خیلی خوشحالم بابتش**ولی این ارتباط ما خوبه که دو طرفه باشه**یعنی شما هم انرژی صفحاتی که براشون وقت و تخیل خودم رو گذاشتم با کامنتهای زیباتون بهم برگردونید یا با انتقاداتتون به من کمک کنید بهترش کنم تا حاصل کار با کیفیتتری نصیب خودتون بشه و من هم با روحیهی خوب و بالا براتون بنویسم**لطفا تا جایی که از دستتون بر میاد حمایت از نویسندهای که دارید کارش رو میخونید رو بیشتر کنید**من ساعتها برای این نوشتهها زمان میذارم**ولی برای شما حداکثر یک دقیقه طول میکشه بعد خوندن یه پارت و سرگرم شدن و لذت بردن ازش یه کامنت بذارید**ممنون میشم از تک تکتون**دوستتون دارم و امیدوارم از نوشتهها خوشتون بیاد
شیدا
در پارت 120به نظرم اثرتون بخشی از واقعیت های زندگی می تونه باشه که هرگز درک نمی کنیم ، یا بهتره بگم نمی خوایم درکش کنم . البته به من این حس رو میده. شاید یه سبک پیچیده و کلمات در هم تنیده باشه ، ولی این مفهوم رو می رسونه که ما آخرش بدون اینکه درکی کامل از اطرافمون داشته باشیم میمیرم . قلمتان مانا.
۲ ماه پیشسالیا
در پارت 100سلام اینازی منن تازه رمانت شروع کردم دوسش دارم خسته نباشی💙
۲ ماه پیشایگرگ
0عالی، متفاوت و جذاب
۲ ماه پیشرزا
در پارت 60خدا قوت نویسنده ولی منم اصلا متوجه نمی شم چی به چیه تا پارت ۴ را خوندم ولی دیدیم به درد من نمی خوره موفق باشی
۲ ماه پیشبدن
در پارت 62لطفاً این چاپ نکنید زهنم و مغزم به بازی گرفت این چی میگه اصن اسم ایران هست ولی بدن و شوالیه و خوردن ناخن و تیکه های گوشت بدن خودش و اسمش هم بدن خدایا این نویسنده نیست یک بیمار ربات هست چرت و پرت میگه توی زهنم رید بخدا گوزید
۳ ماه پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
درک میکنم، احتمالا سبک موردعلاقتون نباشه پلتفرم دنیای رمان طیف گستردهای از ادبیات و رمانها رو داره امیدوارم بتونید سبک دلخواهتون رو پیدا کنید
۳ ماه پیشMahta
0رمان طوریه که انگار دارم از یه نویسنده خیلیی مشهور رمان میخونم واقعا باورم نمیشه با این سن کم بتونی همچین شاهکاری خلق کنی
۳ ماه پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
نظر لطف شماست
۳ ماه پیشماهک
در پارت 62این پیچیدگی و سبک متفاوت ذهن رو درگیر می کنه برای من رمانتیک حال و هوای عجیبی داره و امیدوارم زودتر به یک مفهموم دست پیدا کنم تا از الان نسبت به خوندن رمانت مشتاق تر بشم
۳ ماه پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
🤍🤍
۳ ماه پیشMagya
در پارت 71میشه بیشتر بهمون پارت بدی؟ خیلی دوست دارم ببینم به کجا میرسه
۳ ماه پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
حتما. پارتگذاری به روال عادی برگشته
۳ ماه پیشخداوردی
در پارت 62هربارنوشته هات رومیخونم مشکلاتم روفراموش میکنم وبفکرکلمه هامیرم وهمش باخودم میگم چطور این مطالب رونوشتی و.... شاید بعضی ها ازاین نوع داستان یارمان خوششون نیاد ولی من بادقت میخونم حتی بعضی وقتها دوباره برمی گردم ومیخونم آفرین ادامه بده آرزوی موفقیت میکنم برات
۳ ماه پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که ارتباط برقرار کردید و حالتون رو خوب کرده🤍
۳ ماه پیشماریجوانا
در پارت 75قلم خاص و قشنگی داری از این مدل رمانا زیاد نیست و فهم و درکشون هم کار هرکسی نیست... کاملا مشخصه که تمام شخصیت ها نمادین و فکر شده هستن امیدوارم روزی مثل استاد معروفی بدرخشی!
۳ ماه پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
لطفتونه. ممنونم از آرزوی زیباتون🤍
۳ ماه پیشنفس
در پارت 70خیلی عالی می نویسی ممنون
۳ ماه پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
مچکرم. لطف دارید.
۳ ماه پیش
آیناز تابش | نویسنده رمان
مچکرم. لطف دارید.
۳ ماه پیشهانی
در پارت 70به شدت برای پارت بعد لحظه شماری میکنم
۳ ماه پیشSviile
0سلام وقت بخیر نویسنده جان پارت نداریم ؟
۳ ماه پیشروژا
در پارت 71بی صبرانه منتظر پارت جدیدم 🫠
۳ ماه پیش

Setayesh
0افتخار میکنم کشورم نخبه هایی مثل شما داره که توی سن کم اینقدر ادبیات قوی دارن..از اعماق قلبم امیدوارم در زندگیتون بدرخشی🎀🎀✨️