دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان اجتماعی تب اثر آیناز تابش

رمان تب

  • زبان فارسی
  • 27.2K 👁
  • 124 ❤️
  • 197 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

کنار حوض ایستاده. پیراهن‌‌ها آویخته از رخت‌آویز برایش اشک می‌ریزند‌‌. سپر روی زمین افتاده؛ آب قلقل می‌‌کند و قایق غرق شده. هیچ گلی در باغچه نیست. لیلیوم، لیلیوم در لیوان شیر، لیلیوم پشت در انبار، لیلیوم در تنگ ماهی، لیلیوم زیر نور کریستال آباژوری. لیلیوم از باغچه گریخته، به ازای هر گام گلبرگی از او بر جا مانده و در گوشه‌ گوشه‌ی زمین ریشه دوانده. الهام‌گرفته از سمفونی مردگان اثر استاد عباس معروفی

پارت اول

خانه‌ای خالی از انسان، بستنی کیلویی وانیلی نصف و نیمه در فریزر، چراغ روشن آشپزخانه مقابل خاموشی باقی اتاق‌ها و صد البته پنجره. پنجره برای آن‌که در مواقع الزام بتوان خود را پایین انداخت، یا نه، صرفاً از خنکای ملایم شب‌های فروردین لذت برد. تمام این‌ها، چشم‌اندازی از امیال فردی‌ام که در خانه‌های پنجاه متر به بالا محقق نمی‌شود؛ در آن صد متری‌ها نمی‌شود بی‌مقدمه از تخت پایین آمد، به کابینت تکیه داد و سیگار کشید. آن‌جا میدان کلنجار است: باید چند بار این پهلو و آن پهلو شد تا سرانجام کاشف به عمل بیاید که امشب خبری از خواب نیست و بعد کرختی اجازه دارد پتو را از روی سر بکشد و بازی شروع شود. به هر حال حالم خوب شده و این‌ها بهانه‌اند. از تکرار بیزارم، چون رفته رفته مسئله را بی‌ارزش می‌کند.
آن‌قدر تکرار می‌کنم ناخوشم و در انتظار آشفتگی می‌مانم که ناگهان دمش را روی کولش می‌گذارد و می‌رود. کافی‌ست از ژرفای وجود تمنای مرگ کنی تا کوله‌باری از جاودانگی و آرزوهای دیرینه‌ی بشر بر شانه‌ات بریزد. لیست‌ تماس‌هایم را باز کردم. یک بار نه، سه بار. تعداد دفعات اهمیتی ندارد. شک ندارم موبایلم بازی درمی‌آورد. شاید هم بدن مریض شده و درگیر آن‌اند. شاید شیر خانه خراب شده. شاید شام امشب سوخته‌ و دعوایشان شده. شاید شوالیه و زنش دعوتشان کرده‌اند و گرم بگو بخندند. چه می‌دانم، شاید شهاب سنگ افتاده روی سرشان که نگرانم نمی‌شوند. برای یک لحظه به سرم زد به بدن زنگ بزنم. ولی آمدیم و خواب بود. آن وقت هم مادر بدن با من قهر می‌کند هم پدر بدن. پیراهن هنوز هم دنبالم می‌آید‌.
از وقتی او مرده بیشتر هم می‌آید. با من دعوای خونین می‌کند، به قصد کشت می‌زند و راهش را می‌کشد و می‌رود. حتی در آن حد سخاوت ندارد که بماند، حالا که او نیست بماند. به من زل می‌زند. با من مثل قاتل‌ها رفتار می‌کند. وادارم می‌کند او را با بدن و شوالیه تصور کنم. همه‌چیز بخاطر تب است. پیراهن که می‌آید تب می‌کنم.
فصل اول
دروغ و بدن
بدن برادر موردعلاقه‌ام است. البته هنوز مرا بابت اشتباه بزرگ نبخشیده. هشت سالگی‌ام در مدرسه شنیده بودم بدن اسم نیست. بعد از ناهار این را به بدن گفتم‌ و او بلافاصله شروع کرد به چنگ زدن صورتش و جیغ کشیدن. شب که پدر بدن به خانه آمد، یک دل سیر کتکم زد. چند سال گذشت تا شوالیه برایم توضیح داد که بدن از شناسنامه‌ی یکی از بچه‌های مرده‌ی مادرش استفاده می‌کند. از آن‌جایی که نشانی از او در جایی ثبت نشده، می‌تواند هر کسی دلش می‌خواهد باشد. این یکی از عقاید شوالیه بود. آدم می‌تواند درباره‌ی هد چیزی که وجود ندارد و خلافش هم وجود ندارد دروغ بگوید.
در این صورت، دروغ توهم است و توهم‌هم یک عقیده است. عقیده به وجود چیزی که وجود ندارد. عقاید هم که قابل احترام‌اند. از پدر بدن بپرسید. خلاصه آن‌که بدن بدن بود و کسی نمی‌توانست این را زیر سوال ببرد. خانواده در طول این سال‌ها به هر فرزند به گونه‌ای متفاوت عشق می‌ورزید و این شیوه درباره‌ی بدن، نگرانی بود. از بچگی زود به زود مریض می‌شد. عجیب آن‌جا بود که زمستان‌ها با من و شوالیه نمی‌آمد برف بازی تا سرما بخورد و از پا بی‌افتد: از قبل در بستر افتاده بود. شوالیه یک بار آهسته به من گفت مریضی در خونش است. دار و ندارمان برای بدن بود.
تلویزیون و کتاب‌ها و ماشین‌های اسباب‌بازی برای بدن بود. ماهی قرمز شب عید، حتی بعد از مرگش برای بدن بود. دود مبارک اسفند برای بدن بود. صندلی خوش‌رنگ مدرسه برای بدن بود. مادر برای بدن بود و پدر هم برای بدن بود. آخرین بار که "مامان" گفتم، بدن به هم ریخت و دسته دسته موهایش را کند. مامان شد "مادر بدن" و بابا هم که هر سری من یا به ندرت شوالیه را به خاطر بدن کتک می‌زد، "پدر بدن" نام گرفت. تنها یک بار، شوالیه توانست بگوید "پدر من" و بابت احساسات فردی‌اش که به مال و اموال بدن دست درازی کرده بود، مجازات نشود.
سال دوازدهم با معدل ۱۹/۸۳ امتحاناتش را پشت سر گذاشته و شاگرد اول شده بود. در آن لحظات ملکوتی، به قدری سرافراز بودند که یادشان رفت این پدر که شوالیه تصرفش کرده برای بدن است. که معدل ۱۹/۸۳ برای بدن است. به هر صورت والدین ما برای بدن بودند و گاهی هم برای شوالیه. هر گاه قلعه‌ی جدیدی فتح می‌کرد، می‌توانست برای دقایقی پدر داشته باشد و مادر دورش بگردد. چیزی که بدن همیشه در اختیار داشت. من می‌اندیشیدم برایش دلواپس می‌شوند چون حال خوشی ندارد؛ اما این‌طور نبود. شوالیه به او می‌گفتم متکلم‌وحده.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان تب

  • فائزه

    0

    سلام نویسنده جان جلددوم داره رمان؟

    دیروز
  • آیناز تابش | نویسنده رمان

    نه عزیزم. همین یه جلده

    ۲۴ ساعت پیش
  • حنا

    در پارت 100

    معمولا کسی سیال ذهن نمینویسه چون مهارت میخواد نوشتنش. بهت تبریک میگم که انقدر توی نوشتنش موفق بودی. آفرین. موفق باشی و قلمت ماندگار عزیزم

    ۲ روز پیش
  • حنا

    در پارت 90

    گردآفرید؟ چه اسمای بامسمایی. چه با سلیقه

    ۲ روز پیش
  • حنا

    در پارت 80

    تشبیه هفت فرزند رودابه به نوش داروی بعد از مرگ سهراب فوق العاده بود. واقعا ذهن خلاقی داری آفرین.

    ۲ روز پیش
  • حنا

    در پارت 70

    ترکیب مکاتب ادبی توی این فصل عالی بود. مثل مرگ سوسیالیسم و اومدن کمونیسم و این چیزا. لذت بردم

    ۲ روز پیش
  • حنا

    در پارت 60

    بدن قراره شخصیت منفی باشه یه جورایی ولی من بیشتر دلم براش میسوزه. حس میکنم یه چیزی باعث شده همچین رفتارایی داشته باشه

    ۲ روز پیش
  • حنا

    در پارت 50

    بدن برام جالب و گنگه. انگار هم میشه لمسش کرد و هم فرسنگ ها دوره

    ۲ روز پیش
  • حنا

    در پارت 40

    دشمن جدید شوالیه ژنتیکه. چقدر این نام گذاری ها جالب و مفهومی اند

    ۲ روز پیش
  • حنا

    در پارت 30

    بدن خیلی سمبلیکه. یه کم این پرش ذهنی گیج کننده هست ولی خاصیت جریان سیال ذهن همینه

    ۲ روز پیش
  • حنا

    در پارت 20

    اسم شخصیت هم خیلی جالبه. آشفتگی ذهنیش شبیه بوف کور میمونه. خیلی منو برد به اون حال و هوا. آفرین واقعا

    ۲ روز پیش
  • حنا

    در پارت 10

    چه شروع جذاب و متفاوتی. نوع نگارش و جریان سیال ذهن کارو خیلی متفاوت تر کرده

    ۲ روز پیش
  • Fatii

    در پارت 100

    جالب بود برام خیلی خوبه که رمان های متفاوت بخونی و با سبک های جدید آشنا بشی، تجربه خوبیه موفق باشی نویسنده قلمت مانا👏🤍🌸

    ۳ روز پیش
  • Fatii

    در پارت 30

    کلا سبک خاصی داره و خواننده های مخصوص خودش رو می طلبه در کل جالب و خوندنیه

    ۳ روز پیش
  • Fatii

    در پارت 30

    همچنان یه مقدار گیج کنندست اما هر چی بیشتر می گذره می تونی بیشتر با قلم نویسنده آشنا بشی و طبیعتاً بیشتر هم ازش بفهمی👌

    ۳ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 60

    کم کم از بدن بدم اومده به خاطر نوع تاثیرش رو بقیه حتی پدر و مادرشون نمیدونم ولی حسی خوب نمیگیرم ازش

    ۳ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️