خلاصه رمان :
کنار حوض ایستاده. پیراهنها آویخته از رختآویز برایش اشک میریزند. سپر روی زمین افتاده؛ آب قلقل میکند و قایق غرق شده. هیچ گلی در باغچه نیست. لیلیوم، لیلیوم در لیوان شیر، لیلیوم پشت در انبار، لیلیوم در تنگ ماهی، لیلیوم زیر نور کریستال آباژوری. لیلیوم از باغچه گریخته، به ازای هر گام گلبرگی از او بر جا مانده و در گوشه گوشهی زمین ریشه دوانده. الهامگرفته از سمفونی مردگان اثر استاد عباس معروفی
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان تب - پارت 42
پس او را بکش. بکش تا بتوانی اثبات کنی چقدر دوستش داری. خوشحال میشود. زنها اینطورند. باور کن. مگر ندیدی مادرم هم رفت؟ گونهام محفل چتر بازها شده بود. قطرات اشک یکی پس از دیگری فرود میآمدند. صورتم را پاک کردم و به سمت گاز رفتم. دو استکان از کابینت برداشتم و هر دوشان را یک رنگ پر کردم. زحمت بلند ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان تب - پارت 41
پرسید: چیزی شده؟ و یکی از آن پاسخهای عامه پسندی که مثل بارانیاش معروف شده بودند را شنید: فقط دلم برایت تنگ شده عزیزم. لبخندش را از پشت تلفن دیدم. گفت زود میآید. گوشی را گذاشتم و برگشتم به آشپزخانه. یکی از صندلیهای پشت میز را عقب کشیدم و در مجاورت بدن نشستم تا کتری جوش بیاید. تا لیلیوم آمد، چن...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان تب - پارت 40
صورت لیلیوم که همیشه مثل گچ سفید بود، سرخ شده بود. بریده بریده ضجه میزد و به لباسهایم چنگ میانداخت. هلش دادم. فریاد میکشیدم و جملات نامفهومی میگفتم که شبیه فحش و ناسزا بودند. «ببخشید. ببخشید. راست میگفتی. حق با تو بود عزیزم. اصلا ایده خوبی نبود. هر کاری تو بگویی انجام میدهیم. میخواهی بروی...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان تب - پارت 39
هر چه دلشان میخواست میخوردند؛ هر آنچه را هم نمیپسندیدند برنمیداشتند. انتخاب میکردند از کی پول بگیرند و از کی نگیرند. آیا ما میتوانستیم از کسی جز کارفرمایمان پول بگیریم؟ قاعدتاً جواب منفی است. بقیه یک هزار تومنی هم کف دستمان نمیگذاشتند. پس گداها هم از ما خوشبختترند هم آزادتر. نه کار میکنن...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش

آیناز تابش | نویسنده رمان
نه عزیزم. همین یه جلده
۲۴ ساعت پیشحنا
در پارت 100معمولا کسی سیال ذهن نمینویسه چون مهارت میخواد نوشتنش. بهت تبریک میگم که انقدر توی نوشتنش موفق بودی. آفرین. موفق باشی و قلمت ماندگار عزیزم
۲ روز پیشحنا
در پارت 90گردآفرید؟ چه اسمای بامسمایی. چه با سلیقه
۲ روز پیشحنا
در پارت 80تشبیه هفت فرزند رودابه به نوش داروی بعد از مرگ سهراب فوق العاده بود. واقعا ذهن خلاقی داری آفرین.
۲ روز پیشحنا
در پارت 70ترکیب مکاتب ادبی توی این فصل عالی بود. مثل مرگ سوسیالیسم و اومدن کمونیسم و این چیزا. لذت بردم
۲ روز پیشحنا
در پارت 60بدن قراره شخصیت منفی باشه یه جورایی ولی من بیشتر دلم براش میسوزه. حس میکنم یه چیزی باعث شده همچین رفتارایی داشته باشه
۲ روز پیشحنا
در پارت 50بدن برام جالب و گنگه. انگار هم میشه لمسش کرد و هم فرسنگ ها دوره
۲ روز پیشحنا
در پارت 40دشمن جدید شوالیه ژنتیکه. چقدر این نام گذاری ها جالب و مفهومی اند
۲ روز پیشحنا
در پارت 30بدن خیلی سمبلیکه. یه کم این پرش ذهنی گیج کننده هست ولی خاصیت جریان سیال ذهن همینه
۲ روز پیشحنا
در پارت 20اسم شخصیت هم خیلی جالبه. آشفتگی ذهنیش شبیه بوف کور میمونه. خیلی منو برد به اون حال و هوا. آفرین واقعا
۲ روز پیشحنا
در پارت 10چه شروع جذاب و متفاوتی. نوع نگارش و جریان سیال ذهن کارو خیلی متفاوت تر کرده
۲ روز پیشFatii
در پارت 100جالب بود برام خیلی خوبه که رمان های متفاوت بخونی و با سبک های جدید آشنا بشی، تجربه خوبیه موفق باشی نویسنده قلمت مانا👏🤍🌸
۳ روز پیشFatii
در پارت 30کلا سبک خاصی داره و خواننده های مخصوص خودش رو می طلبه در کل جالب و خوندنیه
۳ روز پیشFatii
در پارت 30همچنان یه مقدار گیج کنندست اما هر چی بیشتر می گذره می تونی بیشتر با قلم نویسنده آشنا بشی و طبیعتاً بیشتر هم ازش بفهمی👌
۳ روز پیشمهدیه
در پارت 60کم کم از بدن بدم اومده به خاطر نوع تاثیرش رو بقیه حتی پدر و مادرشون نمیدونم ولی حسی خوب نمیگیرم ازش
۳ روز پیش

فائزه
0سلام نویسنده جان جلددوم داره رمان؟