لیست کلیه پارتهای رمان تب : پارت های 1 تا 10
تعداد کل پارت های منتشر شده : 10
-
رمان تب - پارت 1
خانهای خالی از انسان، بستنی کیلویی وانیلی نصف و نیمه در فریزر، چراغ روشن آشپزخانه مقابل خاموشی باقی اتاقها و صد البته پنجره. پنجره برای آنکه در مواقع الزام بتوان خود را پایین انداخت، یا نه، صرفاً از خنکای ملایم شبهای فروردین لذت برد. تمام اینها، چشماندازی از امیال فردیام که در خانههای پنج...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان تب - پارت 2
بدن آخ نمیگفت که مادر بگوید جانم. آخ میگفت که گفته باشد آخ. دلش خواسته بود بگوید آخ. گفته بود. اصلاً اگر هیچکس نمیگفت جانم هم به چشم نمیآمد. وقتی جیغ میکشید، موهایش را دسته دسته میکند و برآشفته و بیحال روی زمین میافتاد، مال خود خودش بود. بدن، مال بدن است. بدن ماهی قرمز شب عید بود که مرده...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان تب - پارت 3
اینها بدیهیاتاند. پس چشمانش کجا رفته بودند؟ پسرخاله قسم میخورد که دیده بدن قطعهای از آنها را بریده و خورده. بعد از خودش مرا هم میخورد. نمیبلعید؛ قطعه قطعه، در اتاق خواب، زیر نور مهتاب، جلسات اعترافگیری، قطعه قطعه، هر قطعه اندازهی یکی از کریستالهای آباژور کنار تخت. اعتراض که میکردم میگ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان تب - پارت 4
لحظاتی که گاه پر سعادت و در بلندای سکوی مدرسه و تعریف و تمجیدها رخ میداد و گاه شوربختانه، در انبار زیرزمین، در اوج خستگی و نومیدی. وانگاه من او را برای چند دقیقه آنقدر شبیه بدن میدیدم که باید به خود میگفتم: "این شوالیه است و آن بدن. اینها بدیهیاتاند. پس چشمهایت کجا رفتهاند؟" و پسرخاله نبو...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان تب - پارت 5
دست آخر کوتاه آمد و خودش سرش را بیرون کشید. مشخص نبود میخندد یا میلرزد یا گریه میکند. نفسنفس میزد. ناخودآگاه او را به خود چسباندم و در آغوش گرفتمش. آشفتهتر شد؛ اما دست کم تنها گریهاش باقی ماند. ژاکتم را چنگ زد و روی لبههای فیروزهای حوض لغزید. اغلب حرف نمیزدیم و فقط با یکدیگر به اینجا ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان تب - پارت 6
شوالیه را دوست داشت. ممکن نبود او را ببیند و لبخند نزند. شوالیه موضع متفاوتی داشت. در لفافه طعنه بارش میکرد و باورش نمیشد خیری از جانب او برسد. دلش نمیخواست گول کسی را بخورد و شمشیرش را زمین بگذارد. میگفت: "برود به همان سوگولیاش لبخند بزند." و من فقط پاسخ میدادم: " کاش به من لبخند میزد. کا...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان تب - پارت 7
فقط قبل از آنکه کاملاً دور شود گفت: "کسی چیزی نمیفهمد." و من هرگز نفهمیدم اینها را او گفت یا من شنیدم. رگ او نبض داشت یا انگشت من نبض میزد. که قایق واژگون شد یا شناور ماند. فصل چهارم کا.گ.ب و پدر بدن وقتی من به دنیا آمدم، سوسیالیسم مرده بود و حتی چند سال پیش مراسم ختمش را هم گرفته بودند؛ اما ...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان تب - پارت 8
برای ما بابابزرگ، همان بابابزرگ نبود؛ اما برای بابابزرگ سیاهسرفه، دقیقاً سیاهسرفه بود، به معنای واقعی کلمه. هر سرفهی عمه رودابه، گوشهای از زندگیاش را سیاه کرد و هنگامی که او جان سپرد، بابابزرگ در سیاهی مطلق باقی ماند. هفت فرزندی که بعد از رودابه زاده شدند، مثل نوشدارو بعد از مرگ سهراب بودند...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان تب - پارت 9
به هیچ کداممان نزدیک نبود. وقتی خانهمان میآمد، آمده بود و نیامده بود. روی مبل تک نفره مینشست، لبخند میزد، صورتش را در هم میبرد، آه میکشید و دستش را به دسته مبل تکیه میداد تا زیر سرش بگذارد. ما همسایههایش بودیم. هر روز از کنارمان رد میشد، از تره بار میوه میخرید، گلهای حیاطش را آب میداد...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان تب - پارت 10
فربه بود و قد کوتاه. مثل نمکدان. مثل نمکدان سر سفره و مثل نمکدان سر سفره تنها دارایی ذاتیاش همین چاقی بود. اگر کل محتویات و اعضای بدنش را در یک دیگه آش خالی میکردند، باز هم همینطور باقی میماند. در خانهای که از بابابزرگ به ارث برده بود، اتاق نداشت. هر شش اتاق خانه حکم اتاق مهمان را داشتند و ...
بروزرسانی در : ۶ ساعت پیش
- 1