تب به قلم آیناز تابش
پارت سی و هفتم :
من دست چپ لیلیوم را گرفته بودم و او با دست دیگر موهایش را پشت گوشهای الفی شکلش میداد. باد، گلسرهای پروانهای که دور تا دور سرش نشسته بودند را تکان میداد و آدم خیال میکرد واقعاً دارند پرواز میکنند. به آلاچیق رسیدیم. ملودی از جا بلند شد و او را در آغوش گرفت. دیگران هم سلام میکردند و با من و لیلیوم دست میدادند. چند نفرشان را شناختم. پیراهن بدون سرشانه حریرش روی زمین کشیده میشد
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
