تب به قلم آیناز تابش
پارت سی و دوم :
سرش را به نشانه نفی تکان داد و تکرار کرد: «کسی به بزرگی بدن وجود ندارد آقا. او هیچ نیازی به ما ندارد؛ اما تمام ما به او احتیاج داریم. اگر بدن نبود، هیچکدام ما نبودیم. خوردن زردآلو واجب است و بدن به من کلاه دادند. موهایم را شانه زدم؛ دیروز صبح. باید ایمان داشته باشید؛ این تنها راه نجات است.» احساس میکردم صحبتهای لیلیوم را میشنوم؛ لیکن بدون نظم روزمرگیشان. زمین شب و روز نمیشناخت: در ه
لطفا صبر کنید...
