تب به قلم آیناز تابش
پارت بیست و هشتم :
این بار هم نتوانستم دستورات پدرش را اجرا کنم. اخم کرد. مثل همیشه لیوان را با یک دست و تنها دو انگشت نگه داشته بود. نگاهش را به زمین دوخت. آستین پیراهن راحتی و پارچهای اش را از داخل گرفت و به سردی پرسید: «اینها برای مناند؟» برای هزارمین بار به گلها نگاه کردم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم. به سمتم آمد. با قدمهای آهسته و حالتی رقص آلود. گلها را از دستم گرفت و با خوشنودی بویید. لبخند
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
