تب به قلم آیناز تابش
پارت بیست و ششم :
عمو سیاوش ککش نمیگزید. چند وقت به چند وقت سری میزد و شربتی میخورد و میرفت. به خیال او غلظت شربت مهمتر از غلظت آرایش زن برادر سابقش بود. نه تنها مادر بدن زن برادر سابق او شده بود؛ بلکه ما نیز برادرزادههای سابقش شده بودیم. چون دیگر برادری نداشت که بخواهد برادرزاده داشته باشد. عمو ارژنگ چند باری مداخله کرد و به او گفت حتی برای خرید هم از خانه خارج نشود و حرف و حدیث سر زبان همسایهها
لطفا صبر کنید...
