تب به قلم آیناز تابش
پارت بیست و هفتم :
او هیچ کاری نکرده بود؛ اما تمام کارهایی که دیگران میکردند دقیقاً به خواست او بود. بی آنکه خودش دست به سیاه و سفید بزند. بی آنکه دست به سیاه و سفید بزند، ظرفها شسته میشد؛ لباسها پهن میشد و غذا سر سفره برده میشد. من و هیچ کس دیگری او را در حال انجام هیچ کاری دستگیر نمیکردیم. و من یک شب او را میدیدم که در حیاط است. در حیاط است و به سمت انبار میرود. میلهها را میدزدد. و صبح که بی
لطفا صبر کنید...
